خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

داغ

امروز سوم خرداد است

و از بدِ روزگار هروقت بیشتر ازهمیشه حرف دارم،

…گفتن ،سخت تر می شود.

***

آن روز که بستی بار سفرت را
گفتی به پدر، هر که هنر داشته باشد

کوه است دل مرد، ولی کوه، نه هر کوه!
آن کوه که آتش به جگر داشته باشد

باید بپرد هر که در این پهنه عقاب است
حتی نه اگر، بال و نه پر داشته باشد

باید برود، هرچه شود، گو بشو و باش
بگذار که این، جاده خطر داشته باشد

گفتی که پس از من چه پسر بود و چه دختر
باید که به «خورشید» نظر داشته باشد

مصطفی ملکیان، سخت بیمار است. امروز با طنینی دردمند به دشواری از شدت و عمق بیماری خود می گفت. می گفت خیلی خیلی حالم بد است. تاب گفت و گوی بیشتر نداشت. بغض بی قراری در گلویم شکل گرفت و تنها جملاتی که به شتاب می توانستم بگویم این بود: خیلی خیلی دوستتان دارم و میخواهم به شما بگویم که باعث شدید من و خیلی های دیگر از رنج هایمان کاسته شود و زندگی اصیل تر و معنایافته تری را داشته باشیم. از اینکه حضور و وجود دارید خوشحالم و آرزو دارم دیر بپایید. گفت تماس گرفتم تا بخواهم برایم دعا کنید.

در جایی گفته بود که دو چیز در زندگی شیرین کامش می کند: یافتن و مواجه شدن با حقایق و دانسته هایی در دو ساحت روانشناسی و اخلاق و دیگری کاستن از رنج های آدمیان (تقریر حقیقت و تقلیل مرارت). گفتم شاید مجالی دیگر برای گفتن این حرفها نباشد؛ پس گفتم که حضور و وجودشان باعث شده که من و خیلی های دیگر از رنج هایمان کاسته شود. شاید این تنها کاری بود که از دستان خالی من بر می آمد.

چشم روزگار انسان هایی به قدر و قیمت ملکیان به ندرت دیده است. مردی که با انسان و برای انسان می گرید. مردی که تمام وجهه ی همت خود را در این می داند که بکوشد آدمی در این سرای سپنج، خوش تر (از جهت روانشناختی) و خوب تر (از جهت اخلاقی) زندگی کند. در پایان هر گفت و گو از صمیم جان می گفت: خوب و خوش باشید! چرا که به باور او خوبیِ اخلاقی مقدم بر خوشی روانشناختی است و در مواضع تعارض و ناسازگاری، انسان آرمانی، خوشی زندگی را فدای خوبی زندگی می کند.

سالها صبر بباید پدر پیر فلک را          تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

 وقتی از ایشان می پرسند که راجع به زندگی و تحصیلات و اساتیدشان صحبت کنند پاسخ می دهند: «در باب گذشته چیزی برای گفتن ندارم، «من همینم که تو می بینی و کمتر زینم.» زیرا احساس نمی کنم رویداد قابل توجهی در زندگی من رخ داده باشد که ارزش این را داشته باشد شما وقت خود را صرف شنیدن شرح و وصف آن کنید… از همه ی اینها گذشته، آنچه از زندگی یک شخص می تواند برای دیگران سودمند باشد و به بازگفتنش می ارزد،  سوانح و حوادث زندگی و کنشها و واکنش هایی که در طول عمر داشته و حتی مراتب و مدارج علمی و اجتماعی ای که طی کرده است، نیست، بلکه بازمانده ها و رسوباتی است که بر اثر گذر این امور درژرفای ذهن و ضمیر شخص نشست کرده و جزو وجدانیات و تجارب وجودی وی شده است.»(مشتاقی و مهجوری، مصطفی ملکیان)

از این دست تواضع طبیعی و بی ریا را کجا می توان سراغ گرفت؟ ملکیان جزء کم حاشیه ترین روشنفکران معاصر است. ژرفای معنوی او، مانع شده که با حاشیه سازی و ماجراجویی در پی آوازه و شهرتی بر آید. زندگی او نمونه ی بارزی از یک زندگی تمام عیار، آزموده و اصیل است. همچنان که در یکی از گفت و گوهای خصوصی خود گفته بود با اینکه در دوره ی کارشناسی که مهندسی مکانیک در تبریز می خواند نفر اول کلاس بود، اما سر در گرو دغدغه های جدی تر نهاد و مهندسی را نیمه کاره رها کرد. در مقطع کارشناس ارشد فلسفه، پایان نامه را ننوشت و بی اعتنایی رندانه ی خود را به مدرک و مدرک گرایی نشان داد. در بیشتر آثار فرهنگی با اینکه می توانست کتاب های فراوان و پر حجمی منتشر کند بیشتر به دستگیری از محققان و مترجمان پرداخت و در آثار بسیاری به عنوان ویراستار یا استاد مشاور و راهنمای اثر حضور پیدا کرد. آنچه برایش مهم بود نه جلوه کردن نام و آوازه اش، بلکه رشد فرهنگی و تولید اثر ارزنده ی فرهنگی بود.

در انتهای درآمدی که بر کتاب پر وزن خانم سودابه کریمی با عنوان «بانگ آب: دریچه ای به جهان نگری مولانا» می نگارد چنین امده است: « کلام استاندال، اندیشه مند و رماننویس فرانسوی، هم زبان حال و هم چه بسا عذر خواه من است: سخت، بسی سخت، می کوشم که سرد و خشک باشم. دل من، به خیال خود، حرفها دارد که دهانی به پهنای فلک میخواهد، اما میکوشم تا خاموشش بدارم. مدام دستخوشِ ترسم که مبادا در آن حال که گمان می کنم حقیقتی را بیان کرده ام تنها آهی بر آورده باشم.»

جهان، نهاد ناآرامی دارد. قصر امل، سخت سست بنیاد است و بنیاد عمربسته به موئی است. تصویرگران دیده ور، زندگی را حبابی بر لب دریا نقش می زنند. لحظه ها، گریزان و شتابان روی به تاریکخانه ی نیستی دارند. هر آنکه چشم به این هستی می گشاید به ناگزیر روزی چشم از این جهان فرو می بندد.

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه                که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

گاه فرصت چندان نیست که مراتب قدردانی و سپاس گذاری خود را به عزیزی ابراز داریم.

فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل       چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

من به نظرم می رسد اگر دوستانی که به نوعی خود را وامدار مصطفی ملکیان می دانند، تماسی با دفتر کار ایشان داشته باشند و پیام کوتاهی در دستگاه پیغامگیر تلفن مبنی بر قدرشناسی و همدردی ابراز کنند، چه بسا این عمل، نسیم دلاویز و خنکی باشد که حتا اگر شده برای لحظاتی، غبار اندوه و درد را از سینه ی این بزرگ بزداید.

من با زبان اشک اینک…

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ازوبلاگ «صدای پای آب»  صدیق قطبی

غریبِ آشنا

امروز که این رو از خانوم سیمین غانم پیدا کردم تا یکی دو ساعت ،مات و مبهوت بودم.نمی دونم شاعرش کی هست و اصلا زنده هست یا مرده؟ولی احتمالا یک شباهت هایی می شده بین مون پیدا کرد!

پ.ن:احتمالا لازم هم نیست که بگم عنوان نوشته را از یکی از ترانه های قدیمی گوگوش، گرفتم.

بار

مولانا، هفت قرن پیش از سارتر،دلهره ی وجودی را که ناشی از خودآگاهی و

احساس مسئولت «انتخاب» است ،را دریافته و می گوید:

اختیار رنج بزرگ و هراس انگیزی است.

«دکتر علی شریعتی»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*به نقل از کتاب کوچک مولوی نوشته دکتر نامنی


من بادم و تو آتش

باز من لاف الکی زدم،کائنات کمر همت بستن ،پوزمو بزنن.آقا جوونی کردم ،یه ادعایی کردم،دلیل نمی شه هروقت من یه چیزی گفتم ،تو قصد کنی مارو ضایع کنی.ما که خودمون رسوای ازلی هستیم .تو دیگه هِی آب به این آسیاب پوسیده نریز…یه ذره هم غم خدمتکارت باش.مردم دار باش.راه دوری نمی ره .ما که معترفیم هر لحظه به تاریکی و ویرانی خود . انصاف هست حالا یه بار اون پایین مایین های دل مون یه رجزی خوندیم ،تو صاف بیای از همون جا برجک مونو بزنی؟ می خوای بگی خیلی می دونی؟ خیلی می تونی؟ بابا اینارو که خودمون می دونیم.امضا هم می دیم .لازم هست دم به دقیقه برای اثبات اش این لونه ی کوچیک بالای درخت رو که به بدبختی شاخ و برگاش رو جمع می کنیم ،بزنی بندازی؟ تو که نمی دونی چه مصیبتی هست پیدا کردن هرکدوم از این کاه و شاخه های کوچیک از این همه راهِ دور و نزدیک؟اصلا میدونی چقدر زحمت می کشم ،به کجاها پرواز می کنم تا هرکدوم شونو ببینم ،پیدا کنم،به منقار بگیرم،بلند کنم،بیارم ،بذارم.دونه به دونه ،ذره به ذره ،روی هم دیگه ،بعد تا نزدیک می شه که به جایی برسه،یه خونه ای بشه ،یه سرپناهی بشه،تا از شوق تموم شدن اش یه ذره قند تو دلم آب میشه،دقیقا همون موقع بیا بندازش هااااا!خوب؟!

حالا چرا؟ چون یه بار، یه جا ،یه لحظه یادم رفته این برگ و خار رو از سرزمینِ «تو» آوردم که «خونه مو» بسازم؟!!حالا بالفرض که یک بارهم یادم رفت ؟من حق ندارم وسط این همه تب و تاب و گیرو دار یه چیزی یادم بره؟!!نه؟ باشه اگر تو لجبازی من از تو لجبازترم .حالا تو هی خراب کن.من باز می سازم.باز بیا خراب کن!اصلا گاهی فکر می کنم اگر ساختم و نیامدی خراب کنی؟ می سازم و هی نگاه نگاه به پشت سرم می کنم که الان هاست که پیدات شود ! بیایی و بزنی و داغون کنی. بعد تو نیای! اگر نیایی چی؟ اگر نیای خراب اش کنی ،برای چی بسازم؟ اگر نیای ،فکر کنم خیلی غصه بخورم.فکر کنم دیگه خونه نسازم.بعد میگم کاش هی من بسازم وبسازم وبسازم ،هی تو بیای خورد و خمیر و خراب اش کنی.اگه نیای چقدر دلم واست تنگ میشه.بیا بیا بیا خرابم کن  که بهای این ویرانی ، «حضور» توست در آشیانه کوچک من  : )

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عشق گوید :راست می گویی ،ولی در خود مبین

من چوبادم،تو چو آتش ،من تو را انگــــــیختم

کوچک ترین مَرد

هیاهوی خیس و بارانی و غروبِ زودهنگام شهر،نا خود آگاه همه ی آدم ها رو سراسیمه و آشفته ،روانه خانه و کاشانه هاشون می کرد .هرکسی به نوعی سعی داشت زودتر خودش رو به سرپناه امن و آرومی برسونه و خستگی روز ِ تب دارش رو تنها یا در کنار کسانی که دوست شون داره با یک لیوان چای داغ از تن ،بیرون کنه. من هم حسابی هم رنگ جماعت شده بودم و در هوای «زودتر رسیدن» . همه ی تمرکزم رو هم گذاشته بودم روی اینکه کمتر خیس بشم و تا جایی که می شد «میانبر» بزنم.در همین گیر و دار و غلیان ها بودم که یک صدای ضعیف از پشت سرم آروم گفت : «خانوم!خانوم!یک کیک می خوای؟!»… ای وای! حالا تو این گیرو دار همین رو کم داشتم.با عجله و بی مبالات در کیفم رو باز کردم و تو اون بازار شام به زور یه پولی پیدا کردم و بدون اینکه حتی سرم رو بالا بیارم ،چپوندم تو دست کوچیک و زمخت اش و دوباره شروع کردم به دویدن.شاید نیم دقیقه ای  شد که با قدم های بلندم  دوتا خیابون دیگه رو بدون این که لیز بخورم رد کردم !که یهویکی زد به کیفم  . چند ثانیه طول کشید تا حواسم بیاد سرجاش.هاج و واج مونده بودم.همون پسر بچه ی دست فروش بود!! اینجا چی کار می کرد؟دنبال من اومده بود؟برای چی؟ …

- «خانوم ،کیک ات رو نمی خوای؟»

- کیک ام رو؟…!

با صورت سبزه و چشم های درشت مشکی اش  به ام زل زده بود.بارون از لای موهای کوتاهش رو پشونیش شُره می کرد و رو دوتا  ابروی کم پشت اش کمونه می کرد.همونجوری به من خیره شده بود و می خندید.دو تا تی تاب روگذاشت تو دستم و یه نگاهی کرد و گفت خداحافظ  و کمتر از چند لحظه ،تو شلوغی و ازدحام آدم هایی که فکر می کردیم داریم  «می رسیم»  ، گم شد.

نمی دونم چقدر گذشت و چی شد؟ ولی وقتی به خودم اومدم که  بارون بند اومده بود و صورت ِخیسم ، از تیزی باد تندی که بهش می خورد، می سوخت.سرتاپا خیس بودم. سردم نبود.آب تو شیار آسفالت های کهنه و ترک خورده خیابون داشت خودشو به جوی می رسوند.از اون هیاهو وتب و تاب کاغذی ِ شهر ،خبری نبود .مسیرآب رو بی خیال دنبال می می کردم.دیگه عجله نداشتم…

این جریان تگرگ و باد و بارون شدید در چند روز اخیر در تهران ،حرف و حدیث های زیادی به دنبال داشت. از مختل شدن رفت و آمد در  معابر شهری و مشکلات به وجود اومده تو بزرگراه نیایش تا آب گرفتگی  خطوط مترو  و صدمه به محصولات کشاورزی و….ولی یک مسئله که برای من از همه جالب تر بود،و تقریبا می تونم بگم تحت تاثیر قرار گرفتم،حاضر شدن شخص شهردار تهران یعنی محمدباقر قالیباف ،شخصا در صحنه و کنترل و مدیریت بحران در صحنه و نه از دور  و در قالب فرامین تلفنی ،بود .باید بگم خیلی کیف کردم.سوای اینکه خیلی ها گفتند این از ژست اش بوده و ظاهرسازی بوده و تازه یک جرثقیل هم جلو چشمش افتاده تو آب(!) پس آدم بی عرضه ای هست و کلی هم بنده خدا را له اش کردند ولی من خیلی لذت بردم.

ورای جهت گیری های سیاسی حس کردم برای یک لحظه معنای واقعی  خلوص یا بسیج یا همکاری با هم برای فائق آمدن بر یک مشکل پیش بینی نشده رو دیدم و فهمیدم.شاید این از سبقه ی حضور در جنگ  و روحیه تلاشگرو خالصا مخلصا قالبیاف بر می آد که تو اون شرایط خیلی صاف و ساده با یک کلاه  بافتنی تو اون سرما و با وجود فشار روحی و نگرانی برای کارگران و اتفاقات بعدی ،وایساده بود و مردونه امید می داد و سعی می کرد با کمک همه یک راه حل پیدا کنه .از این «مرد عمل» بودن اش خیلی خوشم اومد.مرام و منش جنگ شاد یک آفت هایی هم داشته باشد ولی یک ویژگی به تو می بخشد  به اسم از خود گذشتگی و فداکاری و بدون مزد از صمیم قلب کار کردن .یک انگیزه ی درونی که به تو قدرت می ده بدون اینکه کسی نتیجه ی کارت رو ببینه یا تقدیرت کنه  به آب و آتیش بزنی و من اینو به جز فیلم های قهرمان پرورانه و تخیلیِ هالیوودی ،کمتر جایی دیدم.

دمش گرم…