Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

*

..
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند.


و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر مي شد.

هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره مي زد.
براي ما، يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم
و مثل لهجه يك سطل آب تازه شديم.

ولي نشد
كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم.

پ.ن: و هیچ فکر نکرد…پدربزرگ نازنیننم چقدر دلم برایت تنگ شده است. هر چقدر دورتر می شوی نبودنت واضح تر می شود. جای خالی ات بزرگ تر می شود و سایه ات گسترده تر. آن درختی که کاشتی سیب داده است. سیب سبز. برق می زنند. بوی تو را می دهند. بوی بهشت.

*

وقتی دیگه شهر کتاب هم حالتو خوب نمی کنه

*

تا حالا شده خودت یه کاری کنی مث سگ توش بمونی. آقا من غلط کردم. نمی خوام . یکی بیاد منو از تو این موقعیت ورداره بذاره تو اوم موقعیت. دکمه آندو نداره؟یه مونولوگ بود تو شب های روشن می گفت من این شهرو دوست دارم چون با یکی از آدمهاش خاطره دارم. .. ولی من با اینکه با هیچ کدوم از آدمهای این شهر خاطره ندارم دوستش دارم. خیلی هم دوستش دارم. اونقدر که شب ها دلم برای روزهایش و روز ها دلم برای شبهایش تنگ می شود. اونقدر که وقتی به زمینش نگاه می کنم دلم برای آسمانش تنگ می شود و وقتی به آسمانش نگاه می کنم دلم برای زمینش. این شهر را دوست دارم چون همیشه در کنار من ایستاده است. بیدار و بی منت. خیابان به خیابان کوچه به کوچه در کنار من .تا خودم را شناختم . و به هستی کوچک خویش در پهنه بی پایان هستی واقف شدم.

*

هرچی شخصیت نا بهنجار در فیلم هاست می گویند شبیه توست. هرجا یکی لجباز و خلاف قاعده و تخس است. دلم می خواست یک خورده هم شبیه آدم حسابی های فیلم باشم. یا حداقل شبیه آدم معمولی ها یا نه اصلا سیاهی لشکر بودم . همان گوشه کنارها در نقش یک درخت خوشحال بودم. اما خوب که نگاه می کنم می بیننم سیاهی لشکری وجود ندارد. آن کسی که ما فکر می کنیم سیاهی لشکر است هم قهرمان داستان خودش هست.

تب دارم ظاهرا دوباره.

*

تولید و تولیدگر در این مملکت مظلوم ترین و بی پناه ترین قشر هستند. کشاورز و دامدار و صنعتگر . کسی که کارخانه و خط تولیدی راه می اندازد به استقلال و پشتوانه خودش فقط دعا می کند که دست کم ضرر ندهد. جایی که دلال ها یک شبه قیمت کالایی را ده برابر گمی کنند و اقلام کشاورزی از دست کشاورز بیست دست می چرخد تا به مصرف کننده برسد. جایی که گمرک ماشین وارداتی سر به فلک می زند که کارخانه های فرمایشی خودرو به انحصار طلبی خوشان ادامه دهند ولی پرتقال و مرغ را بی حد و مرز وارد می کنند که کشاورز بی نوا کمرش می شکند. مدت ها قبل بنابه کاری که داشتم در واحدی بودم که پرونده واحدهای تولیدی را که نیازمند استمهال (مهلت دادن) وام های بانکی شان بودند بررسی می کردم. همان جا بود که صدای سینه سوخته این آدمها را شنیدم. آدم هایی که سرمایه زندگی شان را وسط گذاشته بودند که کسب و کاری بیاندازند و نانی سر سفره چند نفر دیگر بگذارند . می امدند و التماس می کردند  نه به خاطر خودشان که اگز در همان لحطه کارخانه را با وام می فروختند و پولش را در بانک می گذاشتند تا فرزندانشان می توانستند بخورند . ولی اینها مفت خور نیستند . فقط به فکر خودشان نبودند. در رگ هایشان خون غیرت بود. بعدها دیگر کمتر شبیه آنها را دیدم. در بانک و آی تی … نه این که مهم نباشد . مهم است . ولی بانک و پول و دلار و گردش مالی ویترین است. اگر چیزی نباشد که توی ویترین بگذاری همه انها احمقانه است و یک روز ظاهر پوشالی آن فرو می ریزد. اقتصاد ارز و دلار و نرخ و… نیست. اقتصاد سرمایه و نیروی کار و تولید است. دلم می سوزد . با این منابع و این نیروی کار ،تولید مطلوم ترین است در این مملکت. بین آن آدم های با غیرت یکی شان زنی بود آفتاب سوخته و درشت هیکل با دستانی پینه بسته و نگاهی مصمم و نجیب که مرغ های مرغداری اش مریض شده بودند و مجبور شده بود همه را معدوم کند. می گفت بهشان واکسن نداده بودند یا رییس یک کارخانه دیگر که از واردات بی رویه و قاچاق پتو می گفت. آن کارخانه پتو دیگر وجود ندارد و آن دیگری و دیگری و… و به جایش تادلت بخواهد فرهنگ تجمل و خرید خارجی و مارک و … همه با هم از ملت و دولت دست به دست هم داده ایم که منابع مان را نابود کنیم. آن اختلاس های بی حساب و کتاب اگر به تولید داخلی اختصاص داده می شد و یک دهم انچه برای انرژی هسته ای شد برای هواپیما و نیروگاه و انرژی خورشیدی و آبیاری قطره ای و آب شیرین کن خرج می شد، .. . نمی دانم چرا کلا ملت و دولت فرصت طلب و پولکی شده ایم. هیچ کس اعتقادی به تلاش فردی ندارد و فقط خودمان را محق می دانیم و از همه طلبکار. فقط اعتراض داریم ولی برای این اعتراض حاصر نیستیم کوچک ترین قدمی برداریم. از همین کیسه پلاستیکی گه به جای آن که نگیریم فکر می کنیم ارث پدرمان است و دوتا بیشتر هم بر می داریم. از دلار که قیمتش که بالا می رود می رویم می خریم. قبول که  یک عده ای همیشه می خواهند بچاپند و بقاپند ولی ما خودمان هم آب به آسیاب آنها می ریزیم. دیگر نگویم از روند کتاب نخواندن هامان و خبرهای فله ای و موج های زودگذر سرگرم کننده و مبتذل که ما را به کما می برند تا بی حس شویم و نبینیم در اطرافمان چه می گذرد . که اگر سفره مان خوشگل تر بود بیشتر لایک می خوریم یا برندمان گرانتر بود. بعد هم می رویم ترکیه عکس می گیریم می گذاریم اینستا که اینها پیشرفت کردند ما چرا نه! یک استاد تحلیل سیستم داشتم که همیشه ازش می پرسیدم، استاد می شود در یک سیستم معیوب درست عمل کرد؟ می گفت می شود ولی آن جزء زودتر مستهلک می شود.

پ.ن:هیچ وقت اهل زدن این حرفها نبودم، این ها از همان چیزهایی است که معمولا در خودم می ریزم و دلم می گیرد به خاطرشان و شاید کسی دوست نداشته باشد بشنود و شاید گفتن شان اظهار فصل باشد و شعار و .. . ولی باید یک جایی می نوشتم شان تا بعد ها اگر روزی نبودم،کسی بداند چه چیزهایی برایم مهم بوده است و دغدغه.

*

وای هیچ وقت با دیدن اول اوت یا اگست یا هرچی تو تقویم اینقدر وحشت زده نشده بودم. خدا به دادم برسه

*

_می دونی فرق رفیق و خون چیه؟

_نه.

_خون وقتی می ره تو قلب، برمی گرده. ولی رفیق وقتی می ره تو قلب هیچ وقت بیرون نمی ره.

-کاتیوشا