Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

*

آمدم این پازل هزار تکه رو که درست کرده بودم، برگردانم تا بگذارم در قاب که یک چهارمش چپکی ریخت پایین، داغون شد. تازه خیر سرش، چسب مخصوصش رو هم زده بودم. به بدبختی دوباره سرهمش کردیم .ولی بعد فهمیدم قابی هم که خریدم همه اش از هم در می رود و چفت و بست درست حسابی ندارد و بهم انداختند . جوری که شیشه و پازل، قلبمه داشت از چارچوب بیرون می زد. از اون بدتر این که به همین دلیل دوباره مجبور شدم به هزار مکافات پازل رو از قاب بیرون بیاورم.  خلاصه الان اعصاب ندارم.

یعنی برعکس چیزی که فکر می کردم درست کردن پازل از لجستیک و خدماتش خیلی راحت تر بود.

با این وجود، درست کردن پازل یکی از بزرگ ترین لذت های جهان است. البته ما چون خیلی هول بودیم ،سه روزه تمومش کردیم ولی شما بیشتر لفتش بدهید .کیفش را برید.

*

آمد سحری ندا ز می‌خانه‌ی ما / كای رند خراباتی دیوانه‌ی ما
برخیز كه پر كنیم پیمانه ز می / زان پیش كه پر كنند پیمانه‌ی ما

اپرای عروسکی خیام

تهران مرداد 1396

*

وقتی هنوز درگیر یک سری مسائل و نیاز های ابتدایی زندگی باشی و به جمعیت خاطر نرسیده باشی ،فرصت شکوفایی در جنبه های عالی تر محدودتر می شود.

*

امروز برای اولین بار در زندگی ام توانستم با حرف زدن و دیالوگ یک دوست را متقاعد کنم کار درست را انجام دهد . معمولا مشکل است که وقتی با کسی هم دردی می کنی و راهکار می دهی هم احساساتش را در نظر بگیری هم منافعش را هم رابطه خودت را با شخص. ولی تقریبا بعد از سی سال حس می کنم این نقطه ثقل را پیدا کردم.هرچند که مساله خیلی پیچیده نبود ولی گاهی یک تصمیم یا راه حل اشتباه یک مشکل کوچک را به یک بحران لاینحل تبدیل می کند. شاید قبل تر از این کمتر به عواقب تصمیم ها یا انتخاب ها یا رفتارها فکر می کردم. اما رفته رفته در زندگی تجریباتی به دست می آید که لزوم پرهیز از تصمیم گیری های شتاب زده را عمیقا دریابیم و سعی کنیم در مسایل همه ابعاد را در نظر داشته باشیم و در این مسیر به دیگران نیز کمک کنیم. همه اینها باعث می شوند به یک صلح و تعادل نسبی با محیط نزدیک شوی . همین حس همدلی با جهان و اطرافیان ،رضایت درونی از خویش را تقویت می کند.

*

بعضی وقت ها دلم می خواهد گوگل یا یوتیوب را بقل کنم.وقتی آموزش یک موضوع نه چندان رایج یا نادر را قدم به قدم می توانی در آنجا پیدا کنی و با یک کلیک دسترسی به دانش یا مهارت خاصی پیدا کنی.

*

چقدر دلم برای یک مکالمه ی بی تکلف _که توش هی با مشت بکوبی رو میز و آخرش با یه چایی یا سیگار همه رو فرو بدی بری پایین یا دود کنی بره بالا _ تنگ شده.

*

*وقتی می روم تو کتابفروشی ،وقتی روبروی یک کتاب می ایستم،وقتی بهش زل می زنم .حس می کنم اون هم تو قفسه ایستاده و به من زل زده.مثل یک آدم .حتی آدم تر از یک آدم! بعد یک کشش غیر قابل اجتناب در خودم حس می کنم برای داشتنش. ولی یک نفر دیگر از آن ور دیوار دلم فریاد می زند که :هوی….موقع خریدن «فلسقه طنز» و «نیچه گریست» را هم همین حس را داشتی،  ولی الان دوسال است که در کتابخانه ات خاک می خورند .بعد یک نفر دیگر از یک طرف پرت و پلای دیگر ذهنم می پرد بیرون و می گوید ولی کوریولانوس شکسپیر را که هفته پیش خریدی نصفش را خواندی. این را هم می توانی بخوانی.بعد در همین هیرو ویر یکی می آید صاف می ایستد جلوی قفسه کتابهای مورد علاقه من. جوری که دیدم را کاملا می پوشاند.اصلا من نمی دانم چرا هر وقت کسی جلوی قفسه ای می ایستد ،من به طرز مسخره ای عاشق کتابهای همان قفسه می شوم.یک جوری که انگار دقیقا در همان قسمت دارند حلوا خیرات می کنند. به محض اینکه جلوی آن قفسه خالی می شود هم سریع می روم ،آن وسط می ایستم تا کسی نتواند دوباره دیدم را مختل کند. ولی بعد از مدتی دلم ضعف می رود برای یک قفسه دیگر و از طرفی دلم رضا نمی دهد آنجا را ول کنم.خلاصه که بعد از یک ساعت بکش واکش درونی مامور کتابخانه به نرمی می پرسد:می تونم کمک تون کنم؟  و من با محکم  و قاطع ترین لحن تمام زندگیم می گویم: نه! : /