Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

*

یک کشف بزرگ کردم. چرا ما به جای جان کندن و تحمل سختی های فراوان ناشی از حساسیت هایمان، از همان اول فتیله حساسیت مان را پایین نمی کشیم که کار به جاهای باریک نکشد؟

پ.ن: این را خودم تنهایی کشف کردم .

Advertisements

*

المحبه ثمره المعرفه

-محمد غزالی

*

_پنجاه هزارتومان دادی برای غزلواره های شکسپیر؟ که چی؟ (شکسپیر را با یک لحن تحقیر آمیزی می گوید و در حالی که کتاب را تورقی سرسری می کند ،ادامه می دهد) باز اگر مولانا بود یک چیزی.

_ … . (این «که چی؟» هم از همان سوال هایی بود که هیچ وقت جواب محکمه پسندی برایش پیدا نکردم. هرچند مساله ی او نه مولانا بود، نه شکسپیر. هیچ وقت هم نبوده است.)

*

گفتند در این دام یکی دانه نهاده‌ست

در دام چنانیم که ما دانه ندانیم

پ.ن: کاش شهرام ناظری بخواند این را.

 

 

*

آری به آن مرد توانگری می مانم که کلید خجسته اش،هر آینه وی را به گنجینه گرانبهایش رهنمون می سازد،گنجینه ای که او نمی خواهد هرساعت بدان بنگرد،مبادا که از شدت چنان لذت نادری بکاهد.

جشن ها از همین رو چنان باشکوه و گزیده اند،زیرا در طی سال به ندرت رخ می دهند،و مانند سنگ های گرانبها یا گوهرهای درشت روی سینه ریز میان آنها فاصله هاست.

به همین شکل زمان نیز تو را همچون گنجینه من، با جامه خانه ای که جامه ای گران در آن پنهان است از من دور نگاه می دارد،تا با نمایش شکوه محبوس در آن،تنها لحظه ای خاص را مبدل به لحظه ای خجسته گرداند.

خجسته تو هستی که ارزشت،بصیرتی این گونه به آدمی می بخشد،که اگر با تو باشد پیروز است، و اگر بی تو باشد ، امیدوار.

-غزلواره های شکسپیر ترجمه امید طبیب زاده

پ.ن : این پی نوشت را برای این می نویسم که یادم بماند وقتی در غروب جمعه سوم آذر ماه 1396 در شهرکتاب این صفحه را می خواندم، حس کردم برای چند لحظه هیچ صدایی نمی شنوم و هیچ چیزی نمی بینم. هرچند که بیشتر خاطرات من همینطورند. مثلا اینجا همان جایی است که به فلان چیز فکر کردم یا این همان درختی است که قبلا با او حرف زده بودم یا این همان خیابانی است که در آن برای خودم شعر خوانده بودم یا .. .

*

یک چیزی همیشه هست مثل ترس یا دلهره . همیشه هروقت می خواهی چیزی را شروع کنی می آید سراغت. از همان اول سختی ها و مشکلات را نشانت می دهد. ضعف هایت را به یادت می آورد . تجربیات ناموفق را مرور می کند… دیر بجنبی زمین گیرت کرده. هیچ درمانی هم ندارد جز اینکه جرات کنی و در یک لحظه چشمهایت را ببندی و بی درنگ دل بزنی به دریا.برای همین است که دریا را دوست دارم. که آدم را یاد ترس هایش می اندازد. همانها که برایشان به دریا زدی. حتی به قیمت غرق شدن .تا دوباره نجات پیدا کنی. خودت را پیدا کنی.

*

وقتی دوتا رفیق رو می بینم که با هم می خندند و حرف می زنند و همراهند ، دلم می خواد برم بهشون بگم ،قدر این رفاقت تون رو بدونین.