Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

*

آدم شاید زورش به ساعت‌ها و دقیقه‌ها برسه، اما به خورشید و روز و شب ..؟!حس می‌کنم یه جایی بین دیروز و امروز گیر افتادم.

ظاهرا همه چیز به حالت عادی برگشته است. رفته رفته تب و تاب و روز مرگی ها از سرگرفته می شوند . زندگی مصرانه تصمیم دارد به شکل سابقش برگردد و خوب … تقریبا موفق هم می شود. با این حال … همواره یک شیشه ی بخار گرفته همه جا پیش رویم هست. همه جا و همه چیز در اطرافم، قدرت و وضوح خود را از دست داده اند. تنها صداها شنیده می شوند .مثل آدمهای تب دار روی مرزی از حقیقت و خیال ، می روم و بر می گردم…  بی حاصل به صخره ها می کوبم و ناگهان بیدار می شوم، عقب می نشینم و دوباره … تا موجی دیگر.
ای بادهای سرد مخالف، منم درخت
این سینه ام که خنجرتان را فرو کنید

*

پیش ترها، آدم ها یا بودند یا نبودند. خیلی ساده. یعنی کسانی وجود داشتند تحت نام «دوست»، که گاهی اگر خودشان را نمی دیدی، لااقل صدای شان را می شنیدی. باز یعنی که وجودشان ملموس بود. بعضی شان نزدیک بودند و بعضی کمی دورتر. حالا ولی این شبکه ی روابط با آدم ها، به لطف فیس بوک و فلان گرام و بهمان گرام، آش بی نام و نشانی شده که ریشه در مطبخ هیچ مادربزرگ سرد و گرم چشیده ی روزگاری ندارد.

به همین سوی چراغ، این فیس بوک و آن آلبوم عکس مضحک همگانی، آخرش همه مان را می کشد. یک سری آدم که به زور دوستان مشترکی که داریم باید سردربیاوریم که کیستند و کجا هم را دیده ایم، آمده اند در نزدیکی نشسته اند. آدم هایی که قاعدتن می بایست نباشند، هستند و آن ها که باید می بودند، اثری ازشان نیست. و این گونه شد که دنیا را عکس و بوس و قلب برداشت. عکس چهره هایی که حالا سال هاست که دیگر رفاقتی با هم نداریم. رفاقتی نداریم، اما هستند.
نمی دانم این چه مرضی است. تمام آن هایی که توی مدرسه هرروز به هم چپ چپ نگاه می کردیم، الان شده اند «فرند» ما. من باید چشم ام هرروز به عکس هایی بخورد که هیچ ربطی به من ندارند و اصلن نمی خواهم که ببینم. هرروز باید ببینم ملت نهار و شام چه خورده اند و با چه کسانی خوش گذرانده اند. انگار که مسابقه باشد. سفره ی چه کسی هیجان انگیزتر است و چه کسی مدام با رفقا به تاب خوردن و عیاشی مشغول است. انگار که فضیلتی باشد این به نمایش گذاشتن زوایای رنگی زندگی.
قبلن عکس هایت را به دوستان «قابل لمس» ات نشان می دادی. یعنی کسانی که حاضر بودی مثلن سه ساعت با هم زیر یک سقفی وقت بگذرانید. قبلن اصلن این همه عکس در کار نبود. دوربین ها بیست و چهار تا یا فوق اش سی و شش تا فیلم داشت که تازه ممکن بود همه اش هم سالم از تنور ظهور درنیاید. مثل الان نبود که زرت و زرت به کار ثبت جهان مشغول ایم و شریک شدن اش با «هر کسی».

الغرض، حس می کنم دوره ی هیجان و تب و تاب عکس گرفتن و همگانی کردن اش برای من یکی سرآمده. خیلی وقت است که سرآمده و هر یک روزی که فیس بوک را بالا پایین می کنم، فقط خودم را عذاب می دهم. چهره هایی را می بینم که در عالم واقع اصلن نمی خواهم که ببینم و نشانی از کسانی می بینم که در اصل علاقه ای به خودشان و رد و نشان شان ندارم. یک زمانی جالب بود. حالا دیگر نه تنها جالب نیست، که آزاردهنده است. حالا این فضاها هم قاعده و قانون خودشان را پیدا کرده اند و هر «فعالیتی» معنای خاص خودش را می دهد. حالا دیگر حضور این چهره های «ناملموس» نه تنها دل گرم کننده نیست، که دلهره آور است.

من متولد عصر دیجیتال نیستم و هنوز یادم هست که یک حلقه فیلم را می دادیم «عکاسی»، آن هم نه هر عکاسی، و دو سه روز بعد می رفتیم و با ذوق و شوق عکس هایمان را می گرفتیم و با هیجان یکی یکی حسابی نگاه شان می کردیم. این شبکه های بی در و پیکر و ترس ناک، با خلقیات من یکی که سازگار از آب درنیامد. ترجیح می دهم آشی را بخورم که با مزاج و طبع ام بخواند و دردی از من دوا کند لااقل.
«دوست» یا هست و حال اش را می بری، یا لااقل صدایش را به طور منظم و مکرر می شنوی و باز هم حال اش را می بری، یا نیست.

حالا الان یکی درمی آید و می گوید که «صدا» را هم نمی توانی «لمس» کنی و صدا، «نگاه» نیست.

من که به دنیا آمدم، تلفن بود. همین قدر ساده!

مساله ی جدیدی نیست! آن فیس بوک و این آلبوم عکس همگانی هم نوش جان متولدین عصر عکس های دیجیتال و هر آن کس که هم گام با تغییرات زمانه، دچار تکامل می شود و در نتیجه از انقراض محتوم جان سالم به در می برد!

*از اینجا برداشتم:
http://newlaughter.blogspot.co.uk/2016/12/blog-post_10.html?m=1

رودخانه ها نمی میرند

انگار این سال‌ها که می‌گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم!

شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب‌تر از این
باشم.

امضای تازه‌ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم.

ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد

و لابه‌لای خاطره‌ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است

از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است!

آه، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم!

*به یاد شاعر آب و آیینه ، قیصر امین پور
بعضی ها نبودن شان هم به اندازه بودنشان باصفاست. اصلا «صفا» یک جوری است که اگر باشد ، همیشه می ماند . تمام نمی شود.مثل رودخانه. بعدها از لابه لای هر سنگ و آینه ای یا هر تنگ آبی، می درخشد .

*

آخرِ کار دانا در معرفت، حیرت است؛ و هرچه حیرت بیشتر نظاره کردن بیشتر، از جهت آنکه عقل علت حیرت است، و حیرت علت نظاره کردن است. پس آنکه عقل او بیشتر است حیرت او بیشتر است؛ و برای آنکس که حیرتش بیشتر است، نظاره کردن بیشتر خواهد بود. نظاره کردنِ بدون شکایت، مقامی عالی و کاری عظیم است.

-مهدی فدایی مهربانی، پیدایی اندیشه سیاسی عرفانی در ایران؛ از عزیز نسفی تا صدرالدین شیرازی، تهران، نشر نی، 1388: 112

 

*

* واقعیت همیشه تو سر آدم هست تا روزی که جرات کنی خوب زندگی کنی.
-بهرام توکلی/فیلم آغاز یک روز
( از مجموعه این تله فیلم خوب های شبکه 4 که سالی یک بار غافلگیرت می کند)

* احساس می کنم سینمایی که ماندگارتر است سینمای شاعرانه است.نه سینمایی که داستان سرایی می کند.در کتابخانه ام کتاب های رمان و داستان  نو هستند چون یک بار آنها را می خوانم و بعد در کتابخانه می گذارم.اما کتابهای شعرم از چندجا از هم جدا شده اند.چون بارها و بارها و بارها آنها را می خوانم.شعر همیشه از شما فرار می کند…
-عباس کیارستمی /در حاشیه «پرونده پایان باز» روزنامه دنیای اقتصاد(که باعث شد من اولین بار این روزنامه را بخرم)

* کجاست «جاودانگی» ؟
-شهاب حسینی /فیلم ساکن طبقه وسط
( دیروز پخش خانگی اش شروع شد)

* و ممکن است خداوند آرامش را از تو دریغ دارد ، لکن «جاودانگی» بتو عطا فرماید.
-دُن میگوئل دِاونامونو
(اس ام اس وارده درست پس از فیلم بالایی!)

* آخر هفته آرامی است (به جز صدای مته روی آهن یا نمی دونم چی که البته آخرین بار یادم نیست، کی به گوش نمی رسیده؟!) کولر خرخر می کند و یک تعلقی میان بیرون و درون است که دلت می خواهد تا همیشه جاری باشد.

«آدم ها را یادش نیست …ولی دوست داشتن شان را چرا… باز هم بگو سیب … پدربزرگ… بگو»
نگاه نگرانت را که در امتداد قاب خالی پیش رویت می بینم ، ناگهان خون در بستر امن خویش، یخ می زند …دستپاچه می ایستد و می خواهد زمان را در همین ساعت لعنتی نگه دارد… که حالا هر ثانیه ایستگاهی شده بین من و تو.
مثل این است که به زور تو را در قطار هل دهند.  نمی گذارند او را با خودت ببری. …. همچون کابوسی در تکرار …این سوت بی پایان ایستگاهای نزدیک و تق تق توخالی چرخ ها روی ریل های بی جان و خسته و این تلاش بی حاصل و احمقانه …
کاش این قطار لعنتی هیچ وقت نمی آمد .کاش در همان ایستگاه، کنار خانه ی تو، خانه می ساختم.درخت می کاشتیم .قصه می گفتی. گل ها را آب می دادیم.برایت سیب می چیدم .می خوابیدم و بیدار می شدم …بی هراس از شنیدن هزار باره ی سوت قطار. همان جا زندگی می کردم…همان جا
در ایستگاه تو