Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

*

یک برهه هایی هست در زندگی که فاصله بین امید و نا امیدی به اندازه یک روز و یک ساعت و یک دقیقه است. آدم هی می رود تا آن سوی تردید و بر می گردد. ثانیه ها گاهی سنگین اند و گاهی ضرباهنگ تندی می گیرند. ولی خوبی اش این است که نا امیدی به امید مفهوم می بخشد. شب به روز. سیاهی به روشنایی. گاهی خسته و هراسانی و گاهی نوری در گوشه دلت می درخشد. همه اینها در کنار هم هستند و به یکدیگر معنی می دهند. مثل یک داستان با همه فراز و نشیب هایش.

*

سالهاست که با شعر و ادبیات فارسی و هنر و… همراه هستم و اینها برایم از مفهوم ظاهری شان کارکرد بیشتری دارند. ممانند تسویه روحند و جلای جان و رقت قلب . ادبیات فارسی ماهیت اش چنین است که ادبیات بودن سطحی ترین و آشکار ترین بعد آن است و لایه های دیگر آن چون عشق و اخلاق و جهان بینی و  …. همچون گنجی در عمق آن پنهان شده. از همین روست  که مثلا اشعار مولانا امروز در قالب های مختلف تفییر و تعبیر می شوند  و به مشتاقان طریقت عشق و اخلاق تدریس می شود. سالهاست در این جلسات شرکت می کنم یا دیوان شمس و حافظ و تفاسیرش را می خوانم. این ها مثل کلاس درس هستند. ظاهرشان شعر است ولی درون مایه شان روح آدمی را روشن می کند. البته بعدترها فهمیدم هر کلاسی امتحانی هم دارد . در زندگی روزهایی می آید که می فهمی حالا وقت امتحان گرفتن از آن چیزهایی است که یادگرفتی. وگرنه که همه این تفسیر و شعر و ادبیات و هنر و… تبدیل به یک ویترین می شود. کلاس درس و فهم واقعی همان فراز و نشیب های زندگی است که نوبت آن فرا برسد که نسبت به درسهایی که آموختی آزمایش شوی و عیار تعالی و رشد آدمیان در آن پیدا شود. مصائب و سختی ها و دردها رهرو را آبدیده و راه طریقت را ناهموار می کنند تا سالک حقیقی را محک بزنند. و در آن بحبوحه این درس و بحث و مکتب شاید دمی تو را آگاه و جانت را آرام کند. .. آن دم کوتاه است . خیلی کوتاه ولی لذتی چون وزیدن یک نسیم در بیابانی برهوت دارد.

*

یک پدیده ای که تازگی ها کشف کردم «مرفهین با درد» هستند. اینها مرفهینی هستند که قاعدتا نباید دردی داشته باشند. ولی تلاش می کنند دردمند باشند. البته این تلاش آنها اگر از سر دغدغه باشد ارزشمند است.ولی غالبا از روی کنجکاوی و تحقیق و تفحص هست یا حتی شاید برایشان کیس تحقیقاتی و مطالعاتی باشد! و زمانی که بیانیه ها تفسیرهای مرتبط را ارائه کردند و کنجکاوی و جذابیت موضوع کم شد می روند سراغ یک کیس دیگر. بررسی ویترینی یک درد دیگر. این است که می گویم این نوع درد و همراه شدن مقطعی با موضوع به کاری نمی آید. بیشتر شبیه مانیفست صادر کردن و شعار دادن می شود. درد را دوا نمی کند و برعکس زخم روی زخم می زند.

بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند

پ.ن : البته شعر تزیینی بود و در پلی لیست صبحگاهی از مسیر منزل تا شرکت پلی شد . ولی بعد تر فکر کردم بی مسما هم نیست. شاید منظور شعر هم همین است که برای همراه شدن و هم درد واقعی بودن باید دغدغه داشت و محبت داشت و از درون برای همراهی و همدردی جوشش داشت. اینجاست که شاه و گدا…. همه با هم همدل می شوند.

*

اخیرا به نتایجی رسیده ام برحسب تجربه که برای خودم جالب بود. اینکه آدم ها در ساعات مخلف شبانه روز تصمیم ها و افکاری که دارند با هم متفادت است. چیزهایی که صبح فکر را در گیر می کنند معمولا هیجانی و احساساتی هستند و مثلا در شب برعکس بیشتر بی رمق و نومیدانه است و در بین روز به یک تعادل نسبی و قابل قبول نزدیک می شود.این فصل پاییز بر خلاف پاییز های دیگر نیامده که مرا مبتلا کند . اتفاقا این پاییز بیشتر برای من شبیه تابستان یا یک همچون چیزی است. پر از چالش و فکر و تصمیم و تلاش و انتخاب. ترس گم کردن و اشتیاق پیدا کردن و آزمودن ناشناخته ها. شکست و پیروزی .. .

*

نمی دونم باید چی کار کنم یا شاید اصلا نباید کاری کنم. خدایا من را گیلاس کن. دستت درد نکنه

*

می دونین اگر مرغ عشق های نر و ماده را رندوم تو یک قفس بذارین با هم جفت نمی شن. مرغ عشق ها جفت شون رو بین دسته های پر تعداد، خودشون انتخاب می کنند. می دونین برا همین اسمشون مرغ عشقه.

یعنی حتی مرغ عشقهام فهمیدن… اونها نفهمیدن.

*

هوای خویشتن بگذار اگر داری هوای او
عنیمت دان اگر یابی در خلوت سرای او
نخواهی دید روی او اگر دیدت همین باشد
طلب کن نور چشم از وی که تا بینی لقای او
اگر دور بقا خواهی سر دار فنا بگزین
فنا شو از وجود خود که تا یابی بقای او
به جانان جان سپار ای دل که کار عاشقان اینست
هوای خویشتن بگذار اگر داری هوای او
دلم خلوت سرای اوست غیر در نمی گنجد
که غیر او نمی زیبد در این خلوت سرای او
به جانان جان سپار ای دل که کار عاشقان اینست
هوای خویشتن بگذار اگر داری هوای او
شعر: شاه نعمت الله ولی

با صدای خسته شهرام ناظری در یک غروب جمعه تابستان. وقتی داری تنهایی از نمایشگاه نقاشی «فیلم هایی که نساختم» تهمینه میلانی برمی گردی. نمایشگاه وصف حال بود و همذات پنداری زیادی با کارها داشتم.از ابتدا با این پیش داوری داشتم می رفتم که طبق معمول با کارهای یک کارگردان یا بازیگر به زور نقاش شده(نمایشگاه گل مردگی!نیکی کریمی) طرفم. ولی این طور نبود و ایده و فکر پشت کارها عمیق و متاثر کننده بود. رنگ های تند و جذاب فضای کارها را پر شور و زنانه کرده بود. ولی عمق و معنای نگاه حقیقی آنها در پس آن رنگهای زیبا غمگین و شکننده بود. 

Note_20180907_232248_03