Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘تب’ Category

*

یک چیزی همیشه هست مثل ترس یا دلهره . همیشه هروقت می خواهی چیزی را شروع کنی می آید سراغت. از همان اول سختی ها و مشکلات را نشانت می دهد. ضعف هایت را به یادت می آورد . تجربیات ناموفق را مرور می کند… دیر بجنبی زمین گیرت کرده. هیچ درمانی هم ندارد جز اینکه جرات کنی و در یک لحظه چشمهایت را ببندی و بی درنگ دل بزنی به دریا.برای همین است که دریا را دوست دارم. که آدم را یاد ترس هایش می اندازد. همانها که برایشان به دریا زدی. حتی به قیمت غرق شدن .تا دوباره نجات پیدا کنی. خودت را پیدا کنی.

Advertisements

Read Full Post »

*

وقتی دوتا رفیق رو با هم می بینم که با هم می خندند و حرف می زنند و همراهند ، دلم می خواد برم بهشون بگم ،قدر این رفاقت تون رو بدونین.

Read Full Post »

*

یادم هست زمستان سال اولی که ماشین خریده بودم، نمی دانستم بخاری اش چطور روشن می شود. همینجور می لرزیدم و با دستکش و کلاه و شال گردن … رانندگی می کردم و دست و پایم از شدت سرما سفت و منقبض می شد. واقعا نمی دانم چرا. چرا یک سوال نمی کردم؟ چرا تلاشی برای زدن دکمه ها و سردرآوردن از نشانه ها نمی کردم؟ از اینکه اشتباه کنم می ترسیدم؟از اینکه درست از آب درنیاید؟ به فردا موکول می کردم ؟ اهمیت نمی دادم؟ یا یک حالت خطرناک «خو کردن به فلاکت» که بالکل قوه تخیل و چاره اندیشی و تفکر و جست و جو … را در آدم می کشد. عادت می کنی به وضع موجود در حالیکه جواب درست پشت در است، در را نمی کوبی.

Read Full Post »

*

موجهای نزدیک ساحل بزرگ تر و پر خروش تر و پر هیاهوترند. ولی عمق ندارند. در میانه دریا در عمیق ترین نقطه ، اما موج ها آرام و سنگین و ساکتند.

Read Full Post »

*

این هایی که با یک لنگ ماشین شان را برق می اندازند، فازشان چیست؟ پس چرا من هر وقت این کار را می کنم ، نهایتا مجبور می شوم چیزی شبیه باتلاق را ببرم کارواش؟

پ.ن : برادرم می گوید: اینها فقط برای فیلمهاست.ولی من خودم دیدم راننده آژانس کوچه بالایی همین جوری ماشینش را عروس کرد…

Read Full Post »

*

گاهی آنقدر صدای سکوت درون آدم بلند می شود، که همهمه بیرون را نمی شنود.

Read Full Post »

*

آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن

آیینه صبوح را ترجمه شبانه کن

شش جهت است این وطن قبله در او یکی مجو

بی وطنی است قبله گه،در عدم آشیانه کن

دیوان شمس تبریزی

حاشیه: دکتر شفیعی کدکنی در توضیحات بیت اول مطلبی نوشته که فهوای آن این است که ، با وجود آن که افراد زیادی از من در تفسیر این شعر سوال کرده اند، من این بیت را معنی نمی کنم و هرکس از نظر و حس و حال خود با این بیت همراه شود. به این معنی که توضیح من احتمالا تلقی و برداشت ناب و خالص هر فرد را تحت تاثیر قرار می دهد  . این میزان از دقت و لطافت طبع با وجود دانشی عمیق ،قابل ستایش است. که حتی در این حد هم به قلمرو تفکر و احساس خواننده تعدی نمی کند و حتی احتمال ابتذال توضیح درونیات و معنویات و به عرصه سخن درآوردن قلب و شهود و اشراق را آگاهانه سر می برد. شاید هم برای این امتناع به بیت آخر همین شعر اقتدا کرده است.

هست زبان برون در ،حلقه در چه می شوی؟

در بشکن به جان تو سوی روان روانه کن

Read Full Post »

Older Posts »