Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘تب’ Category

*

سه وقت هست که آدم آن موقع ها بهتر می نویسد:

1-وقتی زیاد می خوانی

2-وقتی زیاد فیلم می بینی

3-وقتی زیاد گشنه ته!

Advertisements

Read Full Post »

*

سخت ترین جنگ اونیه که با خودت باشه نمی دونی قوی باشی یا خلع سلاح .

پ.ن : خوب اینم از جملات قصار امروز ، تا برنامه بعدی خدافض.

 

Read Full Post »

*

خاک شوم خاک شوم تا ز تو سرسبز شوم

آب شوم سجده کنان تا به گلستان برسم*

.

هیچ طبیبی ندهد بی‌مرضی حب و دوا

من همگی درد شوم تا که به درمان برسم

.

دیوان کبیر -مولانا
.
* پ.ن: چه رندانه از عناصر و قانون های طبیعت برای بیان مقاصد خودش استفاده کرده ایشون و در جایگاهی مشابه جناب سعدی هم همین قدر زرنگ تشریف دارن:)

Read Full Post »

*

فیلم نفس را دیدم. دیدن هیچ فیلمی انقدر برایم راحت نبود. این فیلم شبیه خودم بود.شبیه کودکی همه ما . رویا، خیال، آرزوی های بزرگ و کوچک،قصه، بازی….وقتی آدم دستش به آسمان می رسید. وقتی مطمئن بودی می توانی تا ته کوه بدوی .تا ته دنیا. تا خورشید . موهای خورشید طلایی را ناز کنی و گوشواره های ماه را جیرینگ جیرینگ تکان بدهی. ذوقی که از داشتن یک دقتر نقاشی یا مدادرنگی در دلم می افتاد. آن قدر که تا صبح خوابم نمی برد. ایمان محکم به قهرمان های  کتاب قصه ها . اینکه یک روز می آیند و همه مردم شهر را می برند به یک باغ بزرگ و قشنگ . آنجا که همه باهم دوست هستند و با هم بازی می کنند و غذا می خورند. پیدا کردن یک کفشدوزک  روی برگ های درخت گردو. اینها دنیای ما بود . اینها نفس ما بود. کاش نفس مان هیچ وقت نمی رفت .کاش همیشه بچه می ماندیم. کاش همیشه آن امنیت خاطر بود . آن زمان ها که از چیزی نمی ترسیدیم. که قرار نبود تنها دنیا را روی کول بگیریم. آن وقت ها که نمی دانستیم قرار است دنیا انقدر بزرگ باشد و ما انقدر کوچک. کوه ها و دریا ها و آدم ها انقدر از هم دور نبودند. راه آسمان به اندازه نگاه مان کوتاه بود. آن موقع ها که این همه هم را این گوشه و آن گوشه ی داستان جا نگذاشته بودیم . سکانس آخر خیلی گریه کردم. نه فقط برای نفس . برای خودم .برای همه مان. برای بچگی های مان .برای خنکی آب حوض . برای شمعدانی ها . برای آن امنیت . برای آن آرزوها و خیال ها و چرخیدن و رقصیدن ها و سرمستی های بی بهانه.مثل بچه ها گریه کردم . مثل وقتی که اسباب بازی ات را می گیرند . بی بهانه و راحت و بی پروا. بی آنکه بترسی کسی اشکهایت را ببیند یا حست رابفهمد. اصلا گریه می کنی که همه بفهمند. که اسباب بازی ات رابدهند. زورت به جای نمی رسد ولی گریه می کنی که حقت را از دنیا بگیری. راحت برای اسباب بازی ام گریه کردم .

Read Full Post »

*

امروز انقدر تو دو راهی اتوبان به راننده اسنپیه چپ و راست رو قاطی پاتی گفتم که داشتیم تصادف می کردیم:

آقا نه از چپ نرو از راست برو.

خانم دارم از راست می رم .

ای وای خاک بر سرم. خوب پس از چپ برو .نه نه همون راست.راست کدوم وریه(در حالیکه از فرط استیصال دارم با دست به یک طرفی اشاره می کنم)

در همین بکش واکش نزدیک بود راننده بکوبه تو گاردریل و هردو مرحوم شیم. القصه خروجی را نهایتا درست رفتیم ولی حدود سی ثانیه هردو بدجوری تو شوک بودیم و بعد زدیم زیر خنده.رانندهه می گفت خانوم روحیه مو عوض کردی با این کارت .ولی شما لطف کن دیگه آدرس نده:))))

Read Full Post »

*

مثل شیخ در مورد اهل و نااهل شمع و فتیله‌ای است که به‌جای روغن آب به او رسیده باشد. «چندان که آتش به نزد او بری افروخته نشود. اما دل آشنا همچو شمعی است [که] آتش از دور به خود کشد و افروخته شود.» شمع تن خود را فدای سوز دل کند. اهل معنی عارفان‌اند. مراد از سوز دل عشق و شیفتگی است که عارف خود را فانی می‌کند که به آن دست یابد. ریاضت مقدمه کسب آن است و معرفت مقدم بر عشق است. چون کسی را که نشناسند محب او نشوند.

سالک پرسش مهمی از شیخ می پرسد: آیا ممکن است دلی بیگانه آشنا و روشن شود؟ پاسخ شیخ خودآگاهی است. هر بیگانه‌ای که بداند دل او نابیناست توان بینایی دارد… قدم اول در راه مجاهده و تزکیه نفس آگاهی از بیماری دل است. مستغرق لذات دنیوی بیمار است، آنگاه که از بیماری خود مطلع شود همین وقوف سبب قدری بینایی می‌شود.

در احوال طفولیت

شیخ شهاب الدین سهرودی

Read Full Post »

*

تا به حال برای تان پبش آمده است که صبح از خانه به سمت محل کار شروع به رانندگی کنید و مثل یک شبح فقط جلو بروید. بدون این که یادتان باشد کی راه افتادید و از کدام خیابان رد شدید یا چقدر منتظر چراغ قرمز ایستادید یا کجا سرعت را زیاد کردید و کجا ترمز کردید  یا برای عابری مکث کرده اید. فقط چشم باز می کنید و خودتان را می بینید که مشغول پیدا کردن جایی برای پارک هستید. مثل خواب زده ها تنها یک سری کار را پشت سر هم انجام دادید .اما تمرکز یا اختیار و اراده ای نداشتید. احتمالا تمام زندگی خیلی از ما آدم ها تصویری از همین موقعیتی است که گفتم. در واقع نمی دانیم به کجا می رویم. چرا می رویم؟ چرا تند یا کند می شویم؟ یا از حرکت باز می ایستیم؟ چرا از این راه آمده ایم و نه آن راه دیگر. هرچند که به زعم خودمان شاید دلایل محکمی هم داشته باشیم و به راحتی زیر بار نرویم که هیچ کنترلی بر اطرافمان نداشتیم و تنها مثل ماهی های سبک دریای آزاد با موج دریا از این سو به آن سو پرتاب شده ایم . استدلال هم می کنیم که این راه خوب است، چون فلانی گفته است و اینجا می ایستم چون آن دیگری هم ایستاده است. حتی یک بار هم نمی خواهیم به این فکر کنیم که شاید همگی در یک مسیر مدور که راه به جایی جز خودش ندارد اسیر شده ایم .چه رسد که بخواهیم دنبال راه گریزی از این گرداب بی پایان باشیم.اصولا خود را در گرداب در نمی یابیم و خوش خیالانه غرق در دست و پازدن هستیم و گمان می کنیم مشغول انجام دادن کار مهمی هستیم. حتی اگر تلنگری یا نشانه ای هم بخواهد ما را از این چرخش بی حاصل به بیرون رهنمون کند، به طریقی حذفش می کنیم، چون ممکن است مشکل ساز شود. به یاد نیاوریم برای مان بهتر است.. .همیشه فراموشی بی درد تر است . انسان است دیگر ..از نسیان می آید .به صورت پیش فرض این طور تنظیمش کرده اند که خیلی چیزی به خاطرش نماند وگرنه همیشه در سوال و رنج و مصیبت خواهد بود. باید به گذشته و آینده نگاه کند .مقایسه کند .دست به انتخاب بزند .مسولیت بپذیرد .به راه فکر کند .به چرایی فکر کند.و.. خوب معلوم است که عمدتا به سراغ تنظیمات پیش فرضش می رود ، که این ها همه باعث زحمتش نشود.

Read Full Post »

Older Posts »