Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘تب’ Category

*

نیمه های شبه و با صدای تند شدن بارون، دلم به شور افتاده.

Advertisements

Read Full Post »

درد در نزد عارفان کلید ورود به راه وصال حق است:

فیه مافیه، مولانا:
درد است که آدمی را راهبر است. در هر کاری که هست، تا او را درد آن کار و هوس و عشق آن کار در درون نخيزد، او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد او را ميسر نشود: خواه دنيا، خواه آخرت، خواه بازرگانی، خواه پادشاهی، خواه علم، خواه نجوم و غيره. تا مريم را درد زه پيدا نشد، قصد آن درخت بخت نکرد که: فاجاء ها المخاض الی جذع النخلۃ (آنگاه درد زایش مریم را به درخت خرمایی آورد. مریم – 23). او را آن درد به درخت آورد، و درخت خشک، ميوه دار شد.
تن همچون مريم است، و هر [یک از ما] يکی عيسی داريم: اگر ما را درد پيدا شود، عيسای ما بزايد؛ و اگر درد نباشد، عيسی، از همان راه نهانی که آمد، باز به اصل خود پيوندد؛ الا ما محروم مانيم و از او بی بهره.

توضیح: مولانا سرآغاز هر کاری را درد رسیدن به آن میداند و تا آن درد در انسان ایجاد نشود، انسان به سوی رسیدن به آن هدف گامی برنخواهد داشت. این هدف میتواند مادی باشد یا معنوی. در اینجا تن به مریم تشبیه شده و جان به عیسی. مولانا می فرماید در همه انسانها یک عیسی جان وجود دارد که تنها درصورتی آن عیسی زاییده خواهد شد که در مریم تن ما درد ظاهر شود. تا زمانی که درد نیاید، زایشی نخواهد آمد که در نهایت با مرگ ما، جان از همان راه نادیدنی که وارد بدن شده بود از بدن خارج شده و به مبدا خود بازخواهد گشت.

درد، همان طلب و شوق و ادراک جدائی از عالم وصال حق است، این درد اصل همۀ درمانها و مایۀ وصول به دریای حقیقت است که از آن تعبیر به مسیح می کنند.

عطار در منطق الطیر میگوید:

هرکه را خوش نیست دل در درد تو
خوش مبادش زانکه نیست او مرد تو

ذره ای دردم ده ای درمان من
زانکه بی دردت بمیرد جان من

کفر کافر را و، دین دین‌دار را
ذره ای دردت دل عطار را

اما این درد چگونه ظاهر میشود؟ آیا این درد به خواست ما ایجاد میگردد؟ اگر پاسخ مثبت است، پس چگونه است که تعداد بسیار کمی از مردمان جهان درد خودشناسی و به دنبال آن درد وصال خداوند را دارند؟ پاسخ را مولانا در دفتر سوم مثنوی به ما داده است:

آن یکی الله می‌گفتی شبی
تا که شیرین می‌شد از ذکرش لبی

گفت شیطان: آخر ای بسیارگو
این همه الله را لبیک کو؟

می‌نیاید یک جواب از پیش تخت
چند الله می‌زنی با روی سخت؟

او شکسته‌دل شد و بنهاد سر
دید در خواب او خضر را در خضر

گفت هین از ذکر چون وا مانده‌ای؟
چون پشیمانی از آن کش خوانده‌ای؟

گفت: لبیکم نمی‌آید جواب
زان همی‌ترسم که باشم رد باب

گفت: آن الله تو، لبیک ماست
و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست

حیله‌ها و چاره‌جوییهای تو
جذب ما بود و گشاد این پای تو

ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زیر هر یا رب تو لبیکهاست

جان جاهل زین دعا جز دور نیست
زانکه یا رب گفتنش دستور نیست

بر دهان و بر دلش قفلست و بند
تا ننالد با خدا وقت گزند

داد مر فرعون را صد ملک و مال
تا بکرد او دعوی عز و جلال

در همه عمرش ندید او درد سر
تا ننالد سوی حق آن بدگهر

داد او را جمله ملک این جهان
حق ندادش درد و رنج و اندهان

درد آمد بهتر از ملک جهان
تا بخوانی مر خدا را در نهان

خواندن بی درد از افسردگیست
خواندن با درد از دل‌بردگیست

توضیح: در این داستان خضر در پاسخ آن مرد که چرا آن همه حق را خواندم و پاسخی از جانب حق نمیرسد میگوید همان دردی که باعث شده ذکر حق کنی پاسخ و لبیک خدا بر تو است. مولانا در این داستان پاسخ پرسش ما را اینگونه میدهد که درد عشق یار در دل کسی میافتد که جذبه و کشش حق در او افتاده است و این همه به امر حق ایجاد شده و این درد به خواست خداوند در فرد ایجاد میگردد:

گفت: آن الله تو، لبیک ماست
و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست

مولانا میفرماید افرادی که هنوز لب به ذکر حق نگشاده اند و روز شب را با یاد او نمیگذرانند دلیلش این است که هنوز برای او دستور یارب گفتن از جانب حق صادر نشده:

جان جاهل زین دعا جز دور نیست
زانکه یا رب گفتنش دستور نیست

بر دهان و بر دلش قفلست و بند
تا ننالد با خدا وقت گزند

و آن یاد حقی با ارزش است که از درد جدایی در دل خواننده برآمده باشد و از او بوی عشق و دل بردگی به مشام میرسد و یارب گفتنی که از درد فراغ یار و سوز عاشقانه دل نباشد، جز برای رهایی از مشکلات و افسردگی ناشی از آن چیزی دیگری نیست:

خواندن بی درد از افسردگیست
خواندن با درد از دل‌بردگیست

از صفحه حامد غفوری

Read Full Post »

*

یکی شکایت می کرد از اهل دنیا. گفتند دنیا لعب است و مزاح است در نظر رجال؛ در نظر کودکان لعب نیست، جد است، فریضه است.

اکنون اگر بازی و مزاح بر نمی تابی، بازی مکن*. و اگر بر می تابی می زن و می خور، خندان؛ که بازی را نمک او خنده است نه گریه

شمس الدین محمد تبریزی

*اینجا منظورش اینه اگه جنبه نداری بازی نکن . بی اعصابی بوده این شمس هم برا خودش :)

Read Full Post »

*

در دوحالت آدم بی خیال می شه،یکی وقتی اوضاع خیلی خوبه یکی وقتی خیلی داغونه

Read Full Post »

*

خوب هم اکنون ساعت 7.37 دقیقه صبح جمعه 29 دی ماه 96 است. با اینکه می توانیم این یک روز را کمی بیشتر بخوابیم و حالش راببریم مثل سنگ چشم دار بیداریم و فکر می کنیم که ترک عادت احتمالا موجب مرض است . از آن گذشته چندوقتی است که فکر می کنم ساعت هایی که می خوابم دارد همین جوری مفت و مسلم از کفم می رود و اگر بیدار باشم و به جایش هیچ کاری هم نکنم و اصلا فقط ول بجرخم و سیر آفاق و انفس کنم،باز هم به صرفه تر است. کابوس سپری شدن لحظه ها بی دستاورد آدم را از پای در می آورد و خواب را از چشم می گیرد. یک اضطراب همیشگی که آدم را در تلاطم نگه می دارد

Read Full Post »

*

این جهان تنها با «رویای زیبایی» تحمل پذیر می شود…همین آفتاب سوزان تابستان و پاییز که نرم نرم زمستان می شود و زمستان که به معجزه ای دوباره بهار.

Read Full Post »

*

امروز حس کردم همکارم که فقط در حد سلام علیک باهم ارتباط داریم، صورتش ناراحت و پریشونه و ازش پرسیدم: خوبی؟ و در کمال ناباوری ناگهان زد زیر گریه. بغلش کردم و بهش گفتم آروم باش . کمی آروم تر شد و یک نگاهی بهم کرد و گفت: ممنونم و رفت. همین.

گاهی احوال دور و بری هاتونو بپرسید . شاید یک دلگرمی و همراهی ساده برای اونها خیلی پرمعنی و بزرگ باشه.

Read Full Post »

Older Posts »