Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘تب’ Category

*

چقدر دلم برای یک مکالمه ی بی تکلف _که توش هی با مشت بکوبی رو میز و آخرش با یه چایی یا سیگار همه رو فرو بدی بری پایین یا دود کنی بره بالا _ تنگ شده.

Read Full Post »

*

*وقتی می روم تو کتابفروشی ،وقتی روبروی یک کتاب می ایستم،وقتی بهش زل می زنم .حس می کنم اون هم تو قفسه ایستاده و به من زل زده.مثل یک آدم .حتی آدم تر از یک آدم! بعد یک کشش غیر قابل اجتناب در خودم حس می کنم برای داشتنش. ولی یک نفر دیگر از آن ور دیوار دلم فریاد می زند که :هوی….موقع خریدن «فلسقه طنز» و «نیچه گریست» را هم همین حس را داشتی،  ولی الان دوسال است که در کتابخانه ات خاک می خورند .بعد یک نفر دیگر از یک طرف پرت و پلای دیگر ذهنم می پرد بیرون و می گوید ولی کوریولانوس شکسپیر را که هفته پیش خریدی نصفش را خواندی. این را هم می توانی بخوانی.بعد در همین هیرو ویر یکی می آید صاف می ایستد جلوی قفسه کتابهای مورد علاقه من. جوری که دیدم را کاملا می پوشاند.اصلا من نمی دانم چرا هر وقت کسی جلوی قفسه ای می ایستد ،من به طرز مسخره ای عاشق کتابهای همان قفسه می شوم.یک جوری که انگار دقیقا در همان قسمت دارند حلوا خیرات می کنند. به محض اینکه جلوی آن قفسه خالی می شود هم سریع می روم ،آن وسط می ایستم تا کسی نتواند دوباره دیدم را مختل کند. ولی بعد از مدتی دلم ضعف می رود برای یک قفسه دیگر و از طرفی دلم رضا نمی دهد آنجا را ول کنم.خلاصه که بعد از یک ساعت بکش واکش درونی مامور کتابخانه به نرمی می پرسد:می تونم کمک تون کنم؟  و من با محکم  و قاطع ترین لحن تمام زندگیم می گویم: نه! : /

Read Full Post »

*

سعدی در یکی از خاطرات کودکی خود می گوید:
یاد دارم که در ایام کودکی، اهل عبادت بودم و شب ها بر می خاستم و نماز می گزاردم و به زهد و تقوا، رغبت بسیار داشتم. شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و تمام شب چشم بر هم نگذاشتم و قرآن گرامی را بر کنار گرفته، می خواندم. در آن حال دیدم که همه آنان که گرد ما هستند، خوابیده اند.
پدر را گفتم: از اینان کسی سر بر نمی دارد که نمازی بخواند. خواب غفلت، چنان اینان را برده است که گویی نخفته اند، بلکه مرده اند. پدر گفت: تو نیز اگر می خفتی، بهتر از آن بود که در پوستین خلق افتی و عیب آنان گویی و بر خود ببالی!

«گلستان سعدی»

 

 

 

Read Full Post »

*

یادم می آید بچه که بودم ،مادرم دانشجو بود و گاهی مرا با خودش می برد دانشگاه گاهی هم خانه مادربزرگم. معمولا هرجایی که بودم ساکت می نشستم و نقاشی می کردم. احتمالا سرکلاس دکتر زرین کوب باید خیلی خوش می گذشته است.  بعدها که کمی بزرگتر شدم مادربزرگم خیاطی هم یادم داد.خیلی دوست داشتم .بعد از ناهار که همه می خوابیدند من برای خودم مشغول بودم . مثلا روی پارچه سفید زیر تلویزیون که گوشه اش مثلثی آویزان بود یک گل گلدوزی کردم.البته همینجوری که پارچه زیر تلوزیون بود .هیچ طرحی هم نکشیده بودم. ذهنی.مادربزرگم خیلی تعجب کرد و کلی تشویقم می کرد.یک بار هم یک دستمال درست کردم که بعد دیدم به شلوارم دوخته بودم.بعد از ظهرها خانه حیاط دار مادر بزرگم صفایی داشت.یا کریم بود یا پرنده ای شبیه آن که هو هو می کرد. یک حوض هم بود که وسطش فواره کوچکی داشت و صدای چک چک آب که تو حوض می افتاد آدم را آرام می کرد.یک موتور هم دایی ام داشت که وقتی مرا سوارش می کرد عشق می کردم. هنوز از خوشحالی آن لحظه ها دلم هری می ریزد دلم برای آن روزهای بی فکر و بی دغدغه که همه چیز در حوضچه اکنون آب تنی می کرد تنگ شده است.

Read Full Post »

*

ساعت حدود 6 صبحه و با اینکه آف کاریم هست ،دلم نمی آد بخوابم و این معجزه رو از دست بدم. یه جوری وسط تابستون بارون می آد که آدم دلش می خواد از خوشحالی بزنه زیر گریه

Read Full Post »

*

این راهنما هم عجب چیز عجیبیه. یعنی تا وقتی نزدی در امانی. تازه توی دلشان تشویقت هم می کنند که طرف چه زرنگ بود، ریز رد کرد و این حرفها…ولی به محضی اینکه زدی، مثل خودکشی می مونه : یک چیزی تو مایه های پارچه سرخ ماتادورها برای گاوهای اسپانیایی.

Read Full Post »

*

متنفرم از اینکه تو موقعیت انجام شده بذارن منو. خیلی خجالتی تر از اون هستم که بخوام تلافی کنم ولی در این یک مورد اخلاق و آبرو و مصلحت اندیشی رو  جوری سر می برم که کسی یادش نره.

Read Full Post »

Older Posts »