Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘دیتا بانک’ Category

در میان باغ و بوستان ها و تپه های اطراف بیروت که این شهر را به سایر آبادی های لبنان وصل می نماید،معبد کوچک باستانی وجود دارد که در دل صخره های سفیدرنگ و جنگل های درختان زیتون و بادام و بید قد برافراشته است،هرچند که این معبد قدیمی فاصله چندانی با جاده اصلی ندارد ولی کمتر مورد توجه باستان شناسان علاقمندن به آثار قدیمی قرار گرفته است،این معبد بسان سایر آثار باستانی سرزمین سوریه و لبنان همچنان گمنام و مهجور مانده است.این امر باعث شده که این محل بهترین خلوتگاه برای روان های خسته و زیارتگاه دلشدگان پر شور باشد.
بر روی دیوار شرقی این معبد اسرار آمیز نمونه ای از یک نقاشی حفاری شده مربوط به دوره فنیقی های باستان به چشم می خورد.هرچند که مرور زمان برخی از قسمت های این اثر باستانی را تخریب کرده است ولی هنوز تندیس افرودیت الهه عشق و زیبایی باقی مانده است که او را بر تخت باشکوهی نشان می دهد در حالیکه هفت بانوی جوان و نیمه عریان گرد او را گرفته اند:یکی مشعلی فروزان و دومی چنگ و سومی بخور دان و چهارمی سبوی شراب و پنجمی دسته ای گل و ششمی شاخه درخت زیتون و هفتمی تیر و کمانی در دست دارند،نگاه همگی آنها با حالتی حاکی از خضوع و فروتنی به سوی افرودیت است.
بر روی دیوار مقابل یک تابلوی حکاکی شده ی دیگر متعلق به دوران جدیدتر هست که پیکر حضرت مسیح را به تصویر می کشد که به دار صلیب آویخته شده و در کنار وی مادر آن حضرت با چهره ای اندوهگین و مریم مجدلیه و دو زن دیگر برای مسیح میگریند.سبک و شیوه این اثر نشان می دهد که این تابلو در دوران بیزانس در حدود قرن پنجم و ششم میلادی بر روی سنگ حکاکی شده است.
در وسط معبد یک سنگ مرمر چهارگوش وجود دارد که نقش و نگارهایی در گوشه و کنار آن به سختی دیده می شود،زیرا به نظر می رسد در زیر انبوهی از لایه های خون خشکیده مدفون شده اند.چون در دوران باستان مردم قربانی های خود را برای الهه بر روی این سنگ ذبح می کردند و سپس روی آن شراب و عطر و روغن می ریختند.
این معبد کوچک و باستانی یادگاری از رسوم و اعتقادات پیشینیان است که نقوش و کنده کاری هایش انسان را به گذشته های دور می برد و به فکر وا می دارد،روند رشد و ترقی اندیشه آدمیان را در گذشت قرون و اعصار متمادی به تصویر می کشد که چگونه طی زمان از مذهبی به آیینی دیگر گرویده است تا عطش معرفت و شناخت خود را در این جهان سیراب کند و از سرگشتگی و پریشانی رهایی یابد.
به اعتقاد فلاسفه انسان موجود خیال پردازی است که همواره برای چیزهایی که درباره آنها شناختی نداشته،خیال پردازی می کرده است.آثار به جا مانده از پیشینیان بهترین نمونه احساسان و تخیلات انسان های گذشته درباره خلقت و طبیعت و حیات جاودانی به شمار می رود.
در این معبد گمنام و ناشناخته هرماه تو را ملاقات می کردم،ساعت ها را به تماشای کنده کاری ها و تصاویر برجسته دیوار ها می گذراندیم و در این اندیشه بودیم که چه جوانان بی گناه و مشتاقی در مسلخ الهه عشق قربانی شده اندو چه عود ها و شمع های گرانبهایی که برای افرودیت سوزانده شدند و اکنون هیچ یاد و نشانی جز این تصاویر رویایی و خیال انگیز از آنها
وجود ندارد …
.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.
بالهای شکسته-1912
جبران خلیل جبران
ترجمه جعفر حبیب
بر اساس متن اصلی عربی
انتشارات محراب دانش

پی نوشت:دارد خیس می خورد،به تدریج اضافه می شود!

پی نوشت2: چهارگانه ی ارواح سرکش1908،بالهای شکسته1912،اشک ها و لبخندها 1914و طلایه داران1918 اولین نوشته های جبران بودند که سالهادر لبنان اجازه چاپ نگرفتند و بعدها پس از مهاجرت او و ترجمه و انتشار آثار او در سطح بین المللی و شهرتی که وی در این زمان کسب کرده بود و باز شدن نسبی فضای اجتماعی بیروت به چاپ رسید

پی نوشت 3:جبران خلیل جبران جزء معدود نویسندگان زمان خویش هست که با تسلط به دو زبان آثار ماندگاری خلق کرده است

Advertisements

Read Full Post »

BRAVE

بعضیا میگن سرنوشت انسان از قبل معین شده و انسان در آینده دخالتی ندارد ،اما من اینو بهتر از هر کسی میدونم که:
سرنوشت هر انسانی تو دستای خودشه، فقط باید به قدر کافی شجاع باشی تا بتونی اینو بفهمی…!

Brave-2012

MV5BMzgwODk3ODA1NF5BMl5BanBnXkFtZTcwNjU3NjQ0Nw@@._V1._SY317_CR0,0,214,317_

***

خطابِ پدر خانواده به مادر، بعد از دیدنِ فیلم :

– یادت باشد  بعد از این کیکی،غذایی چیزی تعارف ات کرد ، بیشتر دقت کنی!

 

Read Full Post »

شاید شما هم بارها و بارها به عنوان یک جوان یا نوجوان به خاطر به کار بردن کلمات و اصطلاحاتی مثل :ای ول،خفن،با حال ،… و از این دست مورد مواخذه ی اطرافیان قرار گرفته اید. اینکه به شما متذکر می شوند که این لغات ،اصالت و شیوایی زبان فارسی را به تدریج کم رنگ  می کند و شما به عنوان یک انسان مسئول در قبال زبان مادری خود با استفاده از این ترکیب ها نه تنها به وظیفه ی خود عمل نمی کنید بلکه به آن خیانت هم می کنید.

که البته تا حد زیادی هم من حق را به ایشان می دهم .صرف نظر از اینکه گاهی خود من هم به دلیل اینکه هیچ معادلی برای بیان احساسم جز این کلمات پیدا نمی کنم ،چاره ای جز به کار بردن شان ندارم. به هرحال این موضوع باعث شد تا بیشتر روی ریشه شناسی این اصطلاحات عامیانه و اینکه از کجا می آیند دقیق شوم که نتیجه خیلی جالب تر از چیزی بود که فکر می کردم.منبع ام هم همان لغت نامه دهخدا آنلاین بود و کتاب اصطلاحات شاملو و… که متوجه شدم ریشه ی خیلی از این لغات به اصطلاح لاتی ،همان ادبیات قدیم  خودمان است که در طول زمان کم کم بلا استفاده شده و برای ما نا آشنا هست و به همین دلیل می پنداریم که به تازگی وارد زبان ما شده است!گذشته از این حتی خیلی از ضرب المثل ها هم جزو این دسته محسوب می شوند و هرکدام برای خود داستان یا به قول معروف وجه تسمیه ای دارند.برای مثال همین اصطلاح «کف ام بُرید»!که اگر جایی که کاملا دوستانه نباشد استفاده کنید ،احتمالا وضعیت خطرناکی برای تان پیش می آید : )

چند روز پیش ،در حال ورق زدن دیوان غزلیات شمس تبریز به تصحیح و توضیح استاد شفیعی کدکنی بودم که به غزلی رسیدم که در توضیح ذیل بیت هفتم آن یعنی:

کو یکی برهان که آن از روی تو روشنترست/کف نبرد کفرها زین یوسف کنعان چرا

نوشته شده بود:

7/2.کف بُریدن:اشاره است به داستان یوسف که همسر عزیز مصر عاشق او بود و زنان طبقه اشراف و دوستانِوی او را دراین باره ملامت می کردند و او برای رفعِ این ملامت مهمانی ای ترتیب داد و در لحظه ای که آن زن ها ترنج در دست داشتند و می خواستند ببرندیوسف را واردِ خانه کرد.زیبایی یوسف چندان بود که آن جمعِ زنان همگی به جای ترنج کف دست های خود را بریدندو این قصه در ادبِ فارسی به گونه های مختلف مورد توجه شاعران بوده استو سعدی گفته است(غزل های سعدی،چاپ استاد یوسفی،101):

گَرَش ببینی و دست از ترنج بشناسی /روا بود که ملامت کنی زلیخا را

مولانا در این جا «کُفر» را به آن زنان مصری مدّعیِ زلیخا تشبیه کرده است که وقتی جمال یوسف را دیدند مبهوت شدند و بی اختیار دست خود را بریدند.

و البته ،مطمئنا اولین کاری که کردم ،با افتخار خبر این پیروزی را به پدرم دادم و گفتم لطفا این بار اگر من از اصطلاح کف ام برید در جمعی استفاده کردم ،به من چپ چپ نگاه نکنید، زیرا با این  رفرنس ها  تقریبا همه شعرا و ادیبان از این اصطلاح استفاده کردند و در اکثر مواقع هم برای بیان تعجب خیلی زیاد به کار می رود!مگر شما همیشه خودتان نمی گفتید باید رفتارفرهیختگان را سرمشق قرار زندگی ام قرار دهم؟

بابا  : |  (نجوای درونی: قبول نیست!)

من  D :  (از نوع شیطانی)

Read Full Post »

زمانی که دانش آموز بودم یک اخلاقی داشتم که هیچ وقت برگه ی امتحانی ام را یا چیزی را که نوشته بودم ،دوباره نمی خواندم.برنمی گشتم ببینم چه کردم.دقیقا نمی دونم چرا ولی احساس می کردم کار چندش آوری هست.مثل این می موند که غذایی را که جویدی ،تف کنی بیرون ،بعد دوباره بخوری!البته می دونم این خیلی احمقانه به نظر می رسه.شاید هم یک تعصب کور بود.فکر می کنم به خاطر اعتمادی بود که به «حال» می کردم.هیچ وقت شک نمی کردم به چیزی که در لحظه فکر کرده بودم و رو کاغذ جاری کرده بودم.به اون دست نوشته به مثابه حال نگاه می کردم.حالا هرچقدر هم که ازش گذشته باشه.درسته که ممکنه گاهی بی دقتی هم داشتم و شاید اگر بر میگشتم ،می تونستم جبران اش کنم.  «اما لذت اعتماد کردن به خودم خیلی بیشتر از جبران کردن یک اشتباه مسخره بود» ! …حالا امروز که داشتم مطلبی را تایپ  می کردم   نا خودآگاه چشمم به بالای متن افتاد و سریع نگاهم رو ازش دزدیدم و یاد این عادت قدیمی افتادم.

بعدها فهمیدم این حسی که داشتم یعنی در حال جلو رفتن یا چیزی شبیه این،همون فرق حافظ و مولانا است که قبلا گفته بودم .اگر دقت کنید شعر حافظ مثل یک جواهر خوش تراش و حرفه ای و مشحون از انواع آرایه و معانی نغز و وزن و قافیه و عروض بی نقص هست.جناب حافظ جزو آن دسته از شعرا بودند که بر می گشتند و شعر خودشان را تصحیح می کردند و کلمات را جایگزین و جابه جا می کردند.با تعقل و تدبر و زحمت فراوان این گنجینه را هر روز اصلاح و بازسازی و ویرایش می کردند. شاید هم به همین دلیل بوده که از ایشان نسخه های فراوان متفاوتی از هر غزل برجای مانده است.اما حضرت مولانا این گونه نبوده اند.شعر در لحظه بر دل و جان ایشان می جوشیده است و اصلا شعر هدف اصلی نبوده که بخواهند بازگردند و زیباترش کنند یا تحسین همگان را برانگیزانند.چون بعضی از اشکالات ساختاری که بر شعر مولانا وارد است با یک بازبینی ساده و جابجایی کوچک حل می شود.ولی ایشان اصلا در قید و بند این فانون ها و قاعده ها نبوده اند.در حال می سروده اند و می رفته و خراب و خمار بوده اند.از همین روست که میزان اشعار باقی مانده از ایشان  از لحاظ شماره بسیار زیاد است .تنها بیست شش هزاربیت در مثنوی و سی هزار بیت در دیوان کبیر و این بدین معنی است که هدف برای حضرت مولانا بیشتر بیان معانی بوده تا خلق یک اثر بی مثال ادبی.آنچنان که خودشان می فرمایند:

رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا/زنده و مرده وطنم نیست بجز فضل خدا

رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل/مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا

قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر/پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا

ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منی/کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا

آینه‌ام آینه‌ام مرد مقالات نه‌ام/دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما

عارف گوینده بگو تا که دعای تو کنم/چونک خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا

دلق من و خرقه من از تو دریغی نبود/و آنک ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو را

من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو/زانک تو داود دمی من چو کهم رفته ز جا

Read Full Post »

وقتی سایه ی پنجره روی پرده ها افتاد ساعت بین هفت و هشت بود و من دوباره پایبند زمان بودم و صدای ساعت را می شنیدم.این ساعت پدربزرگ بود و وقتی پدر آن را به من داد گفت،کونتین من بقعه همه امیدها و آرزوها را به تو می دهم.به طرز عذاب دهنده ای شایسته است که آن را برای تحصیل پوچی تجارت بشری به کار ببری که همانقدر به درد احتیاجات شخصیت بخورد که به درد احتیاجات پدرت یا پدر ِپدرت خورد.من این را به تو می دهم نه برای این که به یاد زمان باشی بلکه برای آن که بتوانی گاه و بیگاه زمان را فراموش کنی و تمام نفست را برای فتح آن حرام نکنی.گفت چون هیچ نبردی فتح نمی شود،حتی در نمی گیرد.میدان نبرد تنها ابلهی و نومیدی بشر را به رخش می کشاند و پیروزی خیال باطل فیلسوف ها و احمق هاست.

….

اگر آن زنگ زنگ سه ربع ساعت بود ،حالا بیش از ده دقیقه نمانده بود.یک تراموا تازه رفته بود و مردم منتظر تراموای بعدی بودند.من پرسیدم،ولی او نمی دانست یکی دیگر هم پیش از ظهر حرکت می کرد یا نه،چون آدم خیال می کرد که واگن ها بین شهرها.بنابراین اولی یک اتوبوس برقی بود .سوار دم.ظهر را می شود حس کرد.نمی دانم که حتی معدنچیان هم در شکم خاک.برای این است که سکوت می کشد:چون مردم عرق می ریزند،و اگر فقط به قدر کافی دور از عرقریزان صدای سوت را نمی شنوی و در عرض هشت دقیقه آنقدر عرقریزان در بوستون دور می شوی.

پدر می گفت یک نفر جمع بدبختی هایش است. پدر می گفت فکر می کنی که یک روزی بدبختی خسته می شود،ولی آن وقت زمان بدبختی توست.یک مرغ دریایی خود را روی یک سیم نامرئی که میان هوا کشیده بودند می کشید.تو نشانه ی عجز خود را به درون ابدیت میری.بعد بال ها بزرگ ترند پدر گفت فقط کیست که بتواند چنگ بنوازد.

بریده ای از کتاب خشم و هیاهو -ویلیام فاکنر-ترجمه ی بهمن شعله ور-نشر نگاه

Read Full Post »

ساقی شراب ذوقم دیشب زیاد تر داد
گر پاره شد ز مستی پیراهنم به جا بود
بر عاصیان هر قوم بگماشت حق بلایی
ما خیل عشق بازان هجرانمان بلا بود
«غبار همدانی»
یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا مشغول کار خویش شد
هر نی ای شمع مزار خویش شد
«مجذوب تبریزی «
امروز هم گذشت به هر تلخیی که بود
در انتظار محنت فردا نشسته ایم
«منصف شیرازی «
~~~~~~~~~~~~~~~

الغرض که این پست رو

نه از جهت باده گشایی خیل عاشقان

نه آتش عشق نیستان

نه فردای محنت بار

نه ……اینجا نذاشتم .

این پست رو گذاشتم که حـــــــــــــــــــال کنین فقط اسامی رو!

مجذوب تبریزی   !  غبار همدانی  !  منصف شیرازی  !

ای من به فدای خودتون و دل تونو سلیقه و  اون اسم های لطیف و دلبرکُش تون بشم الهی
والا آدم اسم هم داشته باشه مثه اینا. کیف می کنه انسان به خدا  : ) به به
شما هم از این به بعد می تونین منو نازک تهرانی صدا کنید !

 

Read Full Post »

اندیشه های آنان پیش از آنکه فهمیده شوند کمانه می کند و روبه خاموشی می گذارد،اما جاودانه ترین نورها ،نور ستاره هایی است که در زمان دور رو به خاموشی و احتضار نهاده است.این دوران خاموشی و سکوت،همچون ستاره پر فروغی است که پس از انفجار و مرگ،فراروی خویش و آیندگان را نورباران خواهد ساخت.بیرون کشیدن چیزی از ژرفای دیروز برای وضوح و رویت حقایق  فردا و فرداییان.

آری پیش رس به دنیاآمدگان ستارگانی هستند که پیش از امروز درخشیده اند و در امروز خاموش و باری دیگر در آسمان فردا خواهند درخشید.»رعد و برق نیازمند زمان است.نور ستارگان نیازمند زمان است. رویدادها گرچه روی داده باشند .باز برای اینکه دیده و شنیده شوند نیازمند زمانند.»فاصله و زمانی که برای فهمیده شده نیاز است:یعنی گذر از مراحل بلوغ،از خردی به کمال رسیدن،از خودی فروتر به خودی برترشدن.یعنی گذر از عوامانگی و روزمرگی زمان و مردمان زمانه امروز.»عده ای پیش از مرگ متولد می شوند»این است دلداری پیش رس به دنیا آمدگان در سوگ خویش.

بریده ای از کتاب طلوع ابرانسان نیچه – مسعود رضوی

Read Full Post »

Older Posts »