Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘شعاع شمس’ Category

زاری *

مرا گویی بدین زاری که هستی؟؟به عشقم چون برآیی!منم در موج دریاهای عشقت….مرا گویی کجایی؟!! مرا گویی تو را با این قفس چیست، اگر مرغ هوایی؟!! …من چه دانم…!من چه دانم؟!…من چه دانم!تو را با این قفس چیست، اگر مرغ هوایی،این قفس چیست ؟

فقط در چشم های تو می شه خیره شد،
به این تصنیف گوش داد،
و هزار بار مُرد و زنده شد.
فقط اونطوری که تو فریاد می زنی،من هم
فقط اونطوری که تو به سر می زنی،من هم
فقط اونطوری که تو می خواهی ،من هم
فقط اونطوری که من می گم مریض،تو هم مریض
فقط اونطوری که من می گم بدبخت،تو هم بدبخت :)
خوشبختی بزرگی هست وقتی مستاصل از گنجیدن در خود شدی،
یکی بیچاره تر از خودت هم کنارت باشه : )

این کاست و ضبط ماشین جدید و اتوبان و فریادهای ما …

وقتی ناظری ناله می کنه

وقتی بالا می ره

وقتی «هایِ» دریاهای عشق رو  می کشه و با هم کشف می کنیم،زیر و بم های درد را
اونطوری که غزلیات شمس رو از بین کارتون های رو هم رو هم کتاب از بین کلی خرت وپرت دیگه پیدا می کنی. وقتی با تمنا زیر لب زمزمه می کنی:توروخدا تو این باش… و باز می کنی و می بینی تو همون جعبه است. و من عاشق این برق چشمهات و اون نگاه مبهوتت ام.
بعد با اطمینان محض می پرسی:دیوانه شدم؟

بیمار من

درست آمدی!

به جمع دیوانگان/

ما نیز مبتلاییم


دیوانه بودن ات را دوست دارم.
بیایید
بیایید
جهان ببیند که رفیق می تواند زندگانی را قابل ارزش کند
وقتی به هم نگاه می کنید و خنده و گریه تان قاطی می شود
نه اینکه اتفاق خاصی افتاده
یا جشن ومهمانی باشد
نه
با یک غزل
می توان هزار بار نزدیک تر شد
هزار بار آشنا تر
هزار بار آشنا تر بر «این درد کهنه ی غریب بودن»

می توان دانست

می توان رنج کشید

می توان بود

*عنوان:من – یک کلمه بگو بدون فکر ؟ تو – …زاری

Read Full Post »

شاید شما هم بارها و بارها به عنوان یک جوان یا نوجوان به خاطر به کار بردن کلمات و اصطلاحاتی مثل :ای ول،خفن،با حال ،… و از این دست مورد مواخذه ی اطرافیان قرار گرفته اید. اینکه به شما متذکر می شوند که این لغات ،اصالت و شیوایی زبان فارسی را به تدریج کم رنگ  می کند و شما به عنوان یک انسان مسئول در قبال زبان مادری خود با استفاده از این ترکیب ها نه تنها به وظیفه ی خود عمل نمی کنید بلکه به آن خیانت هم می کنید.

که البته تا حد زیادی هم من حق را به ایشان می دهم .صرف نظر از اینکه گاهی خود من هم به دلیل اینکه هیچ معادلی برای بیان احساسم جز این کلمات پیدا نمی کنم ،چاره ای جز به کار بردن شان ندارم. به هرحال این موضوع باعث شد تا بیشتر روی ریشه شناسی این اصطلاحات عامیانه و اینکه از کجا می آیند دقیق شوم که نتیجه خیلی جالب تر از چیزی بود که فکر می کردم.منبع ام هم همان لغت نامه دهخدا آنلاین بود و کتاب اصطلاحات شاملو و… که متوجه شدم ریشه ی خیلی از این لغات به اصطلاح لاتی ،همان ادبیات قدیم  خودمان است که در طول زمان کم کم بلا استفاده شده و برای ما نا آشنا هست و به همین دلیل می پنداریم که به تازگی وارد زبان ما شده است!گذشته از این حتی خیلی از ضرب المثل ها هم جزو این دسته محسوب می شوند و هرکدام برای خود داستان یا به قول معروف وجه تسمیه ای دارند.برای مثال همین اصطلاح «کف ام بُرید»!که اگر جایی که کاملا دوستانه نباشد استفاده کنید ،احتمالا وضعیت خطرناکی برای تان پیش می آید : )

چند روز پیش ،در حال ورق زدن دیوان غزلیات شمس تبریز به تصحیح و توضیح استاد شفیعی کدکنی بودم که به غزلی رسیدم که در توضیح ذیل بیت هفتم آن یعنی:

کو یکی برهان که آن از روی تو روشنترست/کف نبرد کفرها زین یوسف کنعان چرا

نوشته شده بود:

7/2.کف بُریدن:اشاره است به داستان یوسف که همسر عزیز مصر عاشق او بود و زنان طبقه اشراف و دوستانِوی او را دراین باره ملامت می کردند و او برای رفعِ این ملامت مهمانی ای ترتیب داد و در لحظه ای که آن زن ها ترنج در دست داشتند و می خواستند ببرندیوسف را واردِ خانه کرد.زیبایی یوسف چندان بود که آن جمعِ زنان همگی به جای ترنج کف دست های خود را بریدندو این قصه در ادبِ فارسی به گونه های مختلف مورد توجه شاعران بوده استو سعدی گفته است(غزل های سعدی،چاپ استاد یوسفی،101):

گَرَش ببینی و دست از ترنج بشناسی /روا بود که ملامت کنی زلیخا را

مولانا در این جا «کُفر» را به آن زنان مصری مدّعیِ زلیخا تشبیه کرده است که وقتی جمال یوسف را دیدند مبهوت شدند و بی اختیار دست خود را بریدند.

و البته ،مطمئنا اولین کاری که کردم ،با افتخار خبر این پیروزی را به پدرم دادم و گفتم لطفا این بار اگر من از اصطلاح کف ام برید در جمعی استفاده کردم ،به من چپ چپ نگاه نکنید، زیرا با این  رفرنس ها  تقریبا همه شعرا و ادیبان از این اصطلاح استفاده کردند و در اکثر مواقع هم برای بیان تعجب خیلی زیاد به کار می رود!مگر شما همیشه خودتان نمی گفتید باید رفتارفرهیختگان را سرمشق قرار زندگی ام قرار دهم؟

بابا  : |  (نجوای درونی: قبول نیست!)

من  D :  (از نوع شیطانی)

Read Full Post »

گر هیچ ترا میل سوی ماست بگو
ورنه که رهی عاشق و تنها است بگو
گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نیست بگو راست بگو

جای همه ی شما دوستان اهل دل ام خالی . امروز در پنجمین نشست ماه گفتارهای بنیاد شمس تبریزی و مولانا، دکتر سلیم نیساری این رباعی رو خوندند که دلم نیومد شما رو هم در شور شنیدن‌اش شریک نکنم.هرچندکه اگر از زبان خودشون می شنیدین واقعا یک چیز دیگری بود : ) با 92 سال سن، آنچنان غزل می خوندند که من فقط تا نیم ساعت مبهوت بودم که از کجا خوردم!….جای همه خالی(سبز)واقعا

این غزل را هم خوندند که واقعا زیباست و پر از معانی بلند . قطعا هربار نکته ای جدید کشف خواهید کرد . خواهش من ازتون این هست که حوصله کنید بخونید.

آمده‌ای که راز من بر همگان بیان کنی
و آن شه بی‌نشانه را جلوه دهی نشان کنی

دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش
گفتم می نمی‌خورم گفت مکن زیان کنی

گفتم ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم
دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی

دید که ناز می‌کنم گفت بیا عجب کسی
جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی

با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس هم
خاصبک نهان منم راز ز من نهان کنی

گنج دل زمین منم سر چه نهی تو بر زمین
قبله آسمان منم رو چه به آسمان کنی

سوی شهی نگر که او نور نظر دهد تو را
ور به ستیزه سر کشی روز اجل چنان کنی

رنگ رخت که داد روز رد شو از برای او
چون ز پی سیاهه‌ای روی چو زعفران کنی

همچو خروس باش نر وقت شناس و پیش رو
حیف بود خروس را ماده چو ماکیان کنی

کژ بنشین و راست گو راست بود سزا بود
جان و روان تو منم سوی دگر روان کنی

گر به مثال اقرضوا قرض دهی قراضه‌ای
نیم قراضه قلب را گنج کنی و کان کنی

پ.ن:در آخر هم عبدالحسین مختاباد ، مقدمه آوازی از غزل «درهوایت بی قرارم روز و شب» را اجرا کردند : )

پ.ن2: وسوال اصلی اینجاست که با این وجود، این بنده کمترین چگونه تاحالا زنده مانده و درحال آپدیت کردن وبلاگم هستم؟!!؟

پ.ن3:سخنران اصلی دکتر اصغر دادبه بودند که در مورد نگرش فلسفی مولانا به جهان هستی صحبت کردند که کلا یک پست دیگه باید براش بذارم.عالی بود ینی!در باره بیان مولوی از اندیشه کیرکگارد و هایدگر و سارتر ،هفتصدسال پیش از آنکه آنها تئوری هایشان را مطرح کنند.و آزادی عقل در بستر حرکت روح و تفاوت رشد ایدئولوژیکی وعرفانی  امام محمد غزالی و فخر رازی  و جمع هر دوی آن در اندیشه مولانا و نبوغ طنزپردازی او در مثنوی و….خلاصه بگم :خیلی خفن بود! تازه من نصف اش رو هم نفهمیدم!

Read Full Post »

زمانی که دانش آموز بودم یک اخلاقی داشتم که هیچ وقت برگه ی امتحانی ام را یا چیزی را که نوشته بودم ،دوباره نمی خواندم.برنمی گشتم ببینم چه کردم.دقیقا نمی دونم چرا ولی احساس می کردم کار چندش آوری هست.مثل این می موند که غذایی را که جویدی ،تف کنی بیرون ،بعد دوباره بخوری!البته می دونم این خیلی احمقانه به نظر می رسه.شاید هم یک تعصب کور بود.فکر می کنم به خاطر اعتمادی بود که به «حال» می کردم.هیچ وقت شک نمی کردم به چیزی که در لحظه فکر کرده بودم و رو کاغذ جاری کرده بودم.به اون دست نوشته به مثابه حال نگاه می کردم.حالا هرچقدر هم که ازش گذشته باشه.درسته که ممکنه گاهی بی دقتی هم داشتم و شاید اگر بر میگشتم ،می تونستم جبران اش کنم.  «اما لذت اعتماد کردن به خودم خیلی بیشتر از جبران کردن یک اشتباه مسخره بود» ! …حالا امروز که داشتم مطلبی را تایپ  می کردم   نا خودآگاه چشمم به بالای متن افتاد و سریع نگاهم رو ازش دزدیدم و یاد این عادت قدیمی افتادم.

بعدها فهمیدم این حسی که داشتم یعنی در حال جلو رفتن یا چیزی شبیه این،همون فرق حافظ و مولانا است که قبلا گفته بودم .اگر دقت کنید شعر حافظ مثل یک جواهر خوش تراش و حرفه ای و مشحون از انواع آرایه و معانی نغز و وزن و قافیه و عروض بی نقص هست.جناب حافظ جزو آن دسته از شعرا بودند که بر می گشتند و شعر خودشان را تصحیح می کردند و کلمات را جایگزین و جابه جا می کردند.با تعقل و تدبر و زحمت فراوان این گنجینه را هر روز اصلاح و بازسازی و ویرایش می کردند. شاید هم به همین دلیل بوده که از ایشان نسخه های فراوان متفاوتی از هر غزل برجای مانده است.اما حضرت مولانا این گونه نبوده اند.شعر در لحظه بر دل و جان ایشان می جوشیده است و اصلا شعر هدف اصلی نبوده که بخواهند بازگردند و زیباترش کنند یا تحسین همگان را برانگیزانند.چون بعضی از اشکالات ساختاری که بر شعر مولانا وارد است با یک بازبینی ساده و جابجایی کوچک حل می شود.ولی ایشان اصلا در قید و بند این فانون ها و قاعده ها نبوده اند.در حال می سروده اند و می رفته و خراب و خمار بوده اند.از همین روست که میزان اشعار باقی مانده از ایشان  از لحاظ شماره بسیار زیاد است .تنها بیست شش هزاربیت در مثنوی و سی هزار بیت در دیوان کبیر و این بدین معنی است که هدف برای حضرت مولانا بیشتر بیان معانی بوده تا خلق یک اثر بی مثال ادبی.آنچنان که خودشان می فرمایند:

رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا/زنده و مرده وطنم نیست بجز فضل خدا

رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل/مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا

قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر/پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا

ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منی/کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا

آینه‌ام آینه‌ام مرد مقالات نه‌ام/دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما

عارف گوینده بگو تا که دعای تو کنم/چونک خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا

دلق من و خرقه من از تو دریغی نبود/و آنک ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو را

من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو/زانک تو داود دمی من چو کهم رفته ز جا

Read Full Post »

آن یار نکـــــــــوی من بگرفت گلوی من

گفــــتا که چه می خواهی؟گفتم که هــــــــــــــــــــــــ…..یچی بابا،ول کن یقه رو !   خفه مون کردی

Read Full Post »

این نوشته قبلی که گذاشتم یه جورایی نتیجه کنکاش های بی پایان این چند وقته ام سر نوشتن یا ننوشتن بود.اینکه بنویسم و خودمو و اندیشه و فکرمو ومفاهیم حقیقی رو بیارم پایین تا سطح دنیای فانی و مجازی،محدودش کنم با ابتذال کلمات یا واژه ها و از ذهنیت نا محدود برسم به عینیت محدود؟

……….یا بنویسم و موندگار بشم و علی رغم همه محدودیت های زمینی ،زمین و به آسمون و به هم  بدوزم. هرچند زبان گفتنم در قالب کلمه ها محدود باشه ،ولی جرات و کنم و بگم !حتی دست پا شکسته! حتی زمین خورده و پر از غلط و اشتباه؟

یه حسی می گه:

تو بیا

تو بگو

تو بخواه

هرجوری هم که باشه ما قبولت داریم.

از این که : این  خواستن ِنصف نیمه و ناقص تو هم ، از خود ماست.

واسه همینه که هرجوری هم که باشی ،بالا و پایین ،عاقل و دیوانه ،مست و هوشیار، واسه  ما توفیری نداره.تو فقط بخواه ……

لنگ و لوک و چفته شکل و بی ادب

سوی او میقیژ و وی را می طلب      –  مولانا

این شد که دوباره جرات کردیم بنویسیم …حتی اگه سرشکسته و خام و ناپخته

***

«و قسم به کلمه آن هنگام  که تورا از خاموشی به درخشش اندیشه رهنمون ساخت»

Read Full Post »

ای برادر تو همان اندیشه ای

مابقی خود استخوان و ریشه ای

«کسی از معنی همین بیت می پرسد و گفت»چرا انسان جز اندیشه چیز دیگری نیست؟در پاسخ گفت:تو به این معنی نظر کن که همان اندیشه اشارت به اندیشه ی مخصوص است و آن را به اندیشه عبارت کردیم جهت توسع،اما فی الحقیقه آن اندیشه نیست و اگر هست ،این جنس اندیشه نیست که مردم فهم کرده اند.مارا غرض این معنی بود از لفظ اندیشه و اگر کسی آن معنی را خواهد که نازل تر تاویل کند جهت فهم عوام بگوید که:الانسان حیوان ناطق و نطق اندیشه باشد ،خواهی مضمر و خواهی مظهر و غیراین حیوان باشد….پس درست آمد که که انسان عبارت است از اندیشه و مابقی استخوان ریشه است.کلام همچون آفتاب است .همه ی آدمیان گرم و طنده از او خواهند بود و دائما آفتاب هست  و موجود هست  و حاضر است  و همه دائما از او گرم می شوند .الا این که آفتاب در نظر نمی آید  و نمی دانند که از او زنده اند ،اما چون به واسطه  لفظی و عبارتی خواهی شکر و خواهی شکایت خواهی خیر و خواهی شر  گفته آید آفتاب در نظر آید چنانکه تا واسطه حرف و صوت نباشد شعاع آفتاب سخن پیدا نشود،اگرچه دائما هست «  فیه ما فیه 186

در این عبارت می بینیم که که نه تنها انسان ازلی شناخته می شود بلکه سخن نیز ازلی است و به واسطه صوت و حرف ،شعاع آن ظاهر می گردد.

و شمس در جایی دیگر ابن عربی را بیش از ان که اهل معنا بداند اهل سخن دانسته و می گوید:

«عرصه سخن بس فراخ است  که هر که خواهد گوید ،چندانکه می خواهد.گفتم:عرصه سخن بس تنگ است! و عرصه معنی فراخ است .از سخن پیشتر آ تا فراخی و عرصه ببینی .بنگر که تو دور نزدیکی و یا نزدیک دوری! » مقالات شمس96

*بریده ای از کتاب شعاع شمس (غزلیات شمس به روایت دکتر ابراهیم دینانی به کوشش کریم فیضی)

Read Full Post »

Older Posts »