Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘صلا’ Category

تولد

دلم می‌خواست بالای کوه‌ها باشم؛
– آنجا که آسمان پایین‌تر است –
یک تکه از ابرها می خوردم ،
فریادی می زدم و صبح
«باران»
شعر می گفتم.

Read Full Post »

یاور همیشه مومن

این صبحِ

بارانی یا نمی‌دانم برفی؟

باز هم

برف و باران را

اشتباه گرفته‌ام…

به هرحال فرقی هم نمی‌کند

خاکستری،خاکستری‌ست.

***

ای بداد من رسیده تو روزای خود شکستن/ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید/تو شبو از من گرفتی تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی/برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت /غم من نخور که دوری برای من شده عادت
ناجی عاطفه ی من شعرم از تو جون گرفته/ رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم/ قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم
اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم/قدر اون لحظه ندارهکه منو دادی نشونم

وقتی شب شب سفر بود توی کوچه های وحشت/ وقتی هر سایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه ی شب تپش هراس من بود/ وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود

تو با دست مهربونی بتنم مرهم کشیدی/ برام از روشنی گفتی پرده شبو در یدی

«یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت/ غم من نخور که دور ی برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من/ بسلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من»
مقصدت هرجا که باشه هر جای د نیا که باشی/اونور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود/ تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود

ايرج جنتی عطائی

Read Full Post »

غروبِ 45 درجه

بعضی وقت ها ،بعضی عکس ها، بعضی نوشته ها، بعضی صداها، بعضی روزها،  …پرت ات می کنند یک جای دیگر.خیلی دور یاخیلی نزدیک. فرقی ندارد.مهم این هست که از اینجا و امروز فاصله می گیری و دور می شوی.دور …از سنگینی لحظه های اکنون،رها می شوی.معلق می شوی .ثانیه ها دیگر سوار بر اسب تیز تک خود از تو عبور نمی کنند و جایی در میان زمان و مکان در نقطه ی بی وزنی قرار می گیری. پشت دوربین می ایستی و در یک آن در می یابی که چه اندازه این تصویر هولناک است.وقتی به خودت از بیرون از خودت می نگری و به فیلم نامه که شروع شده و یک جایی تمام می شود.وتمام دنیای خودت را خلاصه در سناریو می بینی.فکر می کردی قضیه باید مهم تر از یک فیلم نامه باشد . اما حالا همه چیز را حتی در یک طرح کلی داستانی هم می توانی خلاصه کنی. کمتر از چند خط. بعد فکر می کنی از تو چه خواهد ماند.سه خط ؟یا کمتر؟

Read Full Post »

« از سرسری خوانان بیزارم»این را نیچه در کتاب چنین گفت زردشت نوشته است.

و باز نوشته: «با خون بنویس تا بدانی که خون جان است»
و گمانم برای سر سری خوانان نوشته است که:
« دریافتن خود بیگانه آسان نیست»
در حال و هوای سخن نیچه بودم تا چشمم به کلامی از پیر خراسانی خودمان افتاد، کلامی که از هزاره ای پیش تا کنون همچنان بر این اقیانوس مواج هستی مکتوب مانده است که:بر همه چیز کتابت بوَد
مگر
بر آب
و اگر گذر کنی بر دریا
از خون خویش
بر آب
کتابت کن
تا آنکه از پی تو در آید
داند که
عاشقان و
مستان و
سوختگان رفته اند.
حکایت نوشتن ما در این زمانه انگار نقش بر آب است اما نه با خون، با حرف و حرف و حرف.. شاید از این رو که سودای عاشقی مان هوایی بیش نیست، داعیه ی مستی مان، تظاهری ساختگی، فریادهامان نه از سوختنی به مهر و آشتی، که پای کوبیدنی در آتش قهر و خود پسندی.همین است که حرف هامان و نوشته هامان را چون بر این امواج می افکنیم، بیش از لمحه ای کوتاه دوام نمی آورد. پس چه سود از این گفتن ها و نوشتن ها و خواندن ها؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. نقل به مضمون از کتاب «چنین گفت زرتشت» ترجمه ی داریوش آشوری
2.به نقل از کتاب « نوشته بر دریا» در احوالات ابوالحسن خرقانی تصحیح و تالیف شفیعی کدکنی

از وبلاگ علی طهماسبی

Read Full Post »

جنگ/سکوت…،deadline

نصیحت گوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ می بینم مگر ساغر نمی گیرد

میان گریه می خندم که چون شمع اندرین مجلس
زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد

Read Full Post »

جام

دلتنگی ساده است

آن‌قدر که در باد و باران و دقیقه هم ،جا می‌شود.

حل نمی‌شود،

«ته نشین» می‌شود.

از بس که نبودی

از بس که نیامدی

از بس که رفتی

…دارم «سر می‌روَم» از تو

Read Full Post »

تلقی

نمی دانم تا به حال برای تان پیش آمده که مرز واقعیت و تصور درونی خود  از پدیده ها را گم کرده باشید؟اینکه شاخه ی  کوچکی که قسمتی از آن در قاب پنجره است را قسمتی از درختی زیبا و تناور تصور کنید؛ یا گیاهی به همان اندازه که اتفاقی تا پشت پنجره کشیده شده است ؟ مثل این می ماند که صفحات کتاب قطوری را سریع ورق بزنید .کتابی که همه ی صفحاتش سفید است و مطمئن هستید چیزی در آن نوشته نشده است؛اما از طرفی حتم دارید وقتی با شتاب کتاب را ورق می زنید ،شکلی یا نوشته ای به نظر شما می آید.واقعیت آن است که باز هم شکلی وجود ندارد ،ولی از لحاظ اصول فیزیکی احتمال رخداد چنین خطایی در سیستم بینایی وجود دارد.ولی از طرفی این که در سیستم دانش انسانی ،این رخداد را خطا می نامند هم دلیل بر نبود یا باطل بودن آن نیست و شاید هنوز توجیه آن برای دستگاه ذهنی ما میسر نیست. اصولا این اتفاق وقتی رخ می دهد که ما به همه جوانب یک موضوع اطلاع و اشراف نداریم و استنباط ما باید یا مبنی بر حافظه ی حسی و شهودی مان باشد یا حداقل داده های عینی.  بعضی وقت ها،بعضی چیزها به تصور و خیال ما می آید و فکر می کنیم  هستند که شاید هم دلیلی منطقی برای وجود یا اثباتشان نباشد. اما از نشانه هایشان یا تاثیری که بر امور دیگر می گذارند،قابل کشف می شوند.ولی باز هم  کافی نیست. چون هنوز یک جای کار که دو دوتا چهارتای ذهنی ماست به قبول و باور آنها عادت نکرده است. همیشه سرکشی و طغیان پنهان خود را دارد. تو را دیوانه می پندارد و سعی می کند با استدلال هایش تو را از از ذهنیت به عینیت رهنمون کند.  این نبرد همیشگی هست و پیروزی یا شکست هیچ کدام قطعی نیست. معمولا بستگی* به آن دارد که استدلال های عقل صورت گرا قوی تر از کار در بیاید  یا تاثیر نشانه های خیال  و الهام درونی.راه رفتن روی خط تعادل هم  این بار بسیار خطیر است وسخت خواهد بود .مثل  رژه رفتن روی لبه ی تیغ که این به خودی خود دردناک  است.سوای این که تو هرگز هم تکلیف خودت با خودت مشخص نیست.یا شکوه می کنی از خویش که چرا تنها به نشانه ها اعتماد می کند و از طرفی هم باور نمی کنی که همه چیز فقط همینی هست که عقل تو به کمک حواس فیزیکی ات برایت تحلیل می کنند .این کشاکش تا ابد  ادامه دارد و تودر هرصورت رنج می کشی.

* یک موضوع دیگر تاثیر گذار در انتخاب بین ذهنیت و عینیت ،در نظر گرفتن نفع شخصی است و یا به زبان ساده تر ،تو، نا خودآگاه راهی را انتخاب می کنی که بیشتر دوست داری.حتی اگر خیلی قوی نباشد.چه استدلال های ضعیف ذهنی باشند چه نشانه های بی معنا و غیر ارزشمند ،اگر به «خواست»  تو باشد ،چنان جان و بال و پر می گیرند که اساسا فرضیه ی وجودِ راه دیگر را به کلی از سر بیرون می کنی و اساسا دیگر رنجی وجود ندارد،چون آگاهی زایل می شود و البته این خطرناک ترین خسارتی است که ممکن است به بار آید.(آن کس که نداند که نداند…)

__________________________________

پ.ن : اینکه  چرا، چطور و از کجا این مسئله را طرح کردم دقیقا نمی دانم ؛ ولی فکر می کنم باید  زودتر به نتیجه برسم.

Read Full Post »

Older Posts »