Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘مثنوی’ Category

امروز که با دکتر سبحانی در مورد ویرایش و استخراج اعلام ، منابع مقالات و … صحبت می کردم، بحث کشیده شد به مراسم روز مولانا و سخنرانی محمدعلی موحد درباره پیام صلح و آشتی مولانا. که ناگهان  دیدم اشک در چشمانش حلقه زد و گفت : «پس از سخنرانی استاد، من کنجکاو شدم و صلح را در مثنوی جستجو کردم، تا این ابیات را پیدا کردم و مو به تنم راست شد. گفتم برای شما هم بیاورم خانوم تا ببینید.» بعد کپی آن صفحه  را در آورد و برایم خواند:

من که صلحم دایما با این پدر

این جهان چون جنّت‌ستم در نظر

هر زمان نو صورتی و نو جمال

تا زِ نو دیدن فرو میرد ملال

دکتر سبحانی چنان با اشتیاق این‌ها را می‌گفت و تحت تاثیر قرار گرفته بود، که اگر او را نمی‌شناختم فکر می‌کردم کودکی است که دریا را برای اولین دیده‌است! حالا ایشان خودشان بزرگ‌ترین مصحح مثنوی و فیه ما فیه در ایران هستند. بارها و بارها این‌ها را مرور کردند. مدرّس دانشگاه هست. تحقیق و پژوهش‌های دیگران را اعتبار‌سنجی می‌کند. آن وقت این آدم که برای خودش وزنه‌ای است در این زمینه، می‌آید و می گوید : «دوباره رفتم گشتم مثنوی را تا چیزهایی را که ندیده بودم ،ببینیم. با یک نگاه دیگر. تا باز هم یاد بگیرم.» می‌بینید: این همه سال کار و تحقیق و پژوهش و مطالعه باعث نشده تا از موضوعی به راحتی بگذرد. انگیزه‌اش مثل روز اول است، چه بسا بیشتر.نمی‌گوید منِ توفیق سبحانی،اگر از حرف‌‌های موحد به وجد بیایم برایم افت دارد. چیزهایی که می‌داند ،باعث نمی شود خدا را بنده نباشد. به قول خودش: «من بهتر از هرکس دیگری می‌دانم چقدر نمی‌دانم.» تازه وقتی هم می‌گردد و می‌خواند، این نیست که فقط پیدا کند و خوانده باشد. از آن پند می‌گیرد. تعمیم می‌دهد. برای منِ نوعی تعریف می‌کند. دنبالش را می گیرد. تحت تاثیر قرار می‌گیرد. جدی می‌گیرد.

آن وقت من، مثل شیرین بیان نشستم و امیدوارم  که یک روزی از تیر غیب، علامه و نویسنده و دانشمند و محققِ سخت‌کوشی(!) شوم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: حالا این قضیه صلح و آشتی، که خودش یک جریان دیگر است که حتما جداگانه برایتان تعریف می‌کنم.

پ.ن2: پست‌هایتان را با جدّیت دنبال می‌کنم و شرمنده روی‌تان که کامنت نمی‌گذارم، عذر موجهّی ندارم ( چون «یادم می‌رود» و «سرم شلوغ است»و «فیلتر شکنم خراب است» و…این‌ها بهانه است) ، امّا اگر من بَدَم، شما خوب باشید : )

Advertisements

Read Full Post »

زمانی که دانش آموز بودم یک اخلاقی داشتم که هیچ وقت برگه ی امتحانی ام را یا چیزی را که نوشته بودم ،دوباره نمی خواندم.برنمی گشتم ببینم چه کردم.دقیقا نمی دونم چرا ولی احساس می کردم کار چندش آوری هست.مثل این می موند که غذایی را که جویدی ،تف کنی بیرون ،بعد دوباره بخوری!البته می دونم این خیلی احمقانه به نظر می رسه.شاید هم یک تعصب کور بود.فکر می کنم به خاطر اعتمادی بود که به «حال» می کردم.هیچ وقت شک نمی کردم به چیزی که در لحظه فکر کرده بودم و رو کاغذ جاری کرده بودم.به اون دست نوشته به مثابه حال نگاه می کردم.حالا هرچقدر هم که ازش گذشته باشه.درسته که ممکنه گاهی بی دقتی هم داشتم و شاید اگر بر میگشتم ،می تونستم جبران اش کنم.  «اما لذت اعتماد کردن به خودم خیلی بیشتر از جبران کردن یک اشتباه مسخره بود» ! …حالا امروز که داشتم مطلبی را تایپ  می کردم   نا خودآگاه چشمم به بالای متن افتاد و سریع نگاهم رو ازش دزدیدم و یاد این عادت قدیمی افتادم.

بعدها فهمیدم این حسی که داشتم یعنی در حال جلو رفتن یا چیزی شبیه این،همون فرق حافظ و مولانا است که قبلا گفته بودم .اگر دقت کنید شعر حافظ مثل یک جواهر خوش تراش و حرفه ای و مشحون از انواع آرایه و معانی نغز و وزن و قافیه و عروض بی نقص هست.جناب حافظ جزو آن دسته از شعرا بودند که بر می گشتند و شعر خودشان را تصحیح می کردند و کلمات را جایگزین و جابه جا می کردند.با تعقل و تدبر و زحمت فراوان این گنجینه را هر روز اصلاح و بازسازی و ویرایش می کردند. شاید هم به همین دلیل بوده که از ایشان نسخه های فراوان متفاوتی از هر غزل برجای مانده است.اما حضرت مولانا این گونه نبوده اند.شعر در لحظه بر دل و جان ایشان می جوشیده است و اصلا شعر هدف اصلی نبوده که بخواهند بازگردند و زیباترش کنند یا تحسین همگان را برانگیزانند.چون بعضی از اشکالات ساختاری که بر شعر مولانا وارد است با یک بازبینی ساده و جابجایی کوچک حل می شود.ولی ایشان اصلا در قید و بند این فانون ها و قاعده ها نبوده اند.در حال می سروده اند و می رفته و خراب و خمار بوده اند.از همین روست که میزان اشعار باقی مانده از ایشان  از لحاظ شماره بسیار زیاد است .تنها بیست شش هزاربیت در مثنوی و سی هزار بیت در دیوان کبیر و این بدین معنی است که هدف برای حضرت مولانا بیشتر بیان معانی بوده تا خلق یک اثر بی مثال ادبی.آنچنان که خودشان می فرمایند:

رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا/زنده و مرده وطنم نیست بجز فضل خدا

رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل/مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا

قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر/پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا

ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منی/کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا

آینه‌ام آینه‌ام مرد مقالات نه‌ام/دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما

عارف گوینده بگو تا که دعای تو کنم/چونک خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا

دلق من و خرقه من از تو دریغی نبود/و آنک ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو را

من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو/زانک تو داود دمی من چو کهم رفته ز جا

Read Full Post »

این نوشته قبلی که گذاشتم یه جورایی نتیجه کنکاش های بی پایان این چند وقته ام سر نوشتن یا ننوشتن بود.اینکه بنویسم و خودمو و اندیشه و فکرمو ومفاهیم حقیقی رو بیارم پایین تا سطح دنیای فانی و مجازی،محدودش کنم با ابتذال کلمات یا واژه ها و از ذهنیت نا محدود برسم به عینیت محدود؟

……….یا بنویسم و موندگار بشم و علی رغم همه محدودیت های زمینی ،زمین و به آسمون و به هم  بدوزم. هرچند زبان گفتنم در قالب کلمه ها محدود باشه ،ولی جرات و کنم و بگم !حتی دست پا شکسته! حتی زمین خورده و پر از غلط و اشتباه؟

یه حسی می گه:

تو بیا

تو بگو

تو بخواه

هرجوری هم که باشه ما قبولت داریم.

از این که : این  خواستن ِنصف نیمه و ناقص تو هم ، از خود ماست.

واسه همینه که هرجوری هم که باشی ،بالا و پایین ،عاقل و دیوانه ،مست و هوشیار، واسه  ما توفیری نداره.تو فقط بخواه ……

لنگ و لوک و چفته شکل و بی ادب

سوی او میقیژ و وی را می طلب      –  مولانا

این شد که دوباره جرات کردیم بنویسیم …حتی اگه سرشکسته و خام و ناپخته

***

«و قسم به کلمه آن هنگام  که تورا از خاموشی به درخشش اندیشه رهنمون ساخت»

Read Full Post »

ای برادر تو همان اندیشه ای

مابقی خود استخوان و ریشه ای

«کسی از معنی همین بیت می پرسد و گفت»چرا انسان جز اندیشه چیز دیگری نیست؟در پاسخ گفت:تو به این معنی نظر کن که همان اندیشه اشارت به اندیشه ی مخصوص است و آن را به اندیشه عبارت کردیم جهت توسع،اما فی الحقیقه آن اندیشه نیست و اگر هست ،این جنس اندیشه نیست که مردم فهم کرده اند.مارا غرض این معنی بود از لفظ اندیشه و اگر کسی آن معنی را خواهد که نازل تر تاویل کند جهت فهم عوام بگوید که:الانسان حیوان ناطق و نطق اندیشه باشد ،خواهی مضمر و خواهی مظهر و غیراین حیوان باشد….پس درست آمد که که انسان عبارت است از اندیشه و مابقی استخوان ریشه است.کلام همچون آفتاب است .همه ی آدمیان گرم و طنده از او خواهند بود و دائما آفتاب هست  و موجود هست  و حاضر است  و همه دائما از او گرم می شوند .الا این که آفتاب در نظر نمی آید  و نمی دانند که از او زنده اند ،اما چون به واسطه  لفظی و عبارتی خواهی شکر و خواهی شکایت خواهی خیر و خواهی شر  گفته آید آفتاب در نظر آید چنانکه تا واسطه حرف و صوت نباشد شعاع آفتاب سخن پیدا نشود،اگرچه دائما هست «  فیه ما فیه 186

در این عبارت می بینیم که که نه تنها انسان ازلی شناخته می شود بلکه سخن نیز ازلی است و به واسطه صوت و حرف ،شعاع آن ظاهر می گردد.

و شمس در جایی دیگر ابن عربی را بیش از ان که اهل معنا بداند اهل سخن دانسته و می گوید:

«عرصه سخن بس فراخ است  که هر که خواهد گوید ،چندانکه می خواهد.گفتم:عرصه سخن بس تنگ است! و عرصه معنی فراخ است .از سخن پیشتر آ تا فراخی و عرصه ببینی .بنگر که تو دور نزدیکی و یا نزدیک دوری! » مقالات شمس96

*بریده ای از کتاب شعاع شمس (غزلیات شمس به روایت دکتر ابراهیم دینانی به کوشش کریم فیضی)

Read Full Post »

هیچ فکر کردی چه اتفاقی تو «گفتن «می افته که تورو اینقدر تشنه ی انجام دادن اش می کنه.می تونم قسم بخورم کسایی که» می گن «با اینکه دارن راز دل شونو برملا می کنن هزار برابر اونایی که «می شنون» و دارن از چیزی که پنهانی بوده سر در می آرن ،لذت می برن.

ولی خوش به حال اونایی که می شنون!

به عقیده ی من شنیدن هم سخت تره ، هم دلیرانه تر!البته نه هر شنیدنی.اون شنیدن های اصیل .اون شنیدن های ناب.وقتی تو با همه وجودت «شنیدن «می شی.دل و چشم و سر و گوش و همه وجودتو وقف شنیدن می کنی.بدون اینکه بخوای به نظر یا کامنتی که قراره آخرش بدی فکر کنی.بدون اینکه بخوای جوابی برای چیزایی که می شنوی پیدا کنی .بدون قضاوت.بدون اینکه سعی کنی خوب همه چیزو به خاطر بسپاری تا در موقع لزوم ازش استفاده کنی! بدون…

بشنو از نی چون حکایت می کند

من از اون دسته آدمایی هستم که رو مولانا یک حساب دیگه ای باز کردم. واسه همینم ایمان دارم اولین کلام مثنوی نمی تونسته تصادفی یا صرفا جهت خودنمایی یا به رخ کشیدن ادبی و عرفانی مولانا باشه.قطعا یک اتفاقاتی رخ داده که مولانا اول همه گفته بشنو!

شاید هم چون یک روزی یکی اول از همه گفته اقرا!نمی دونم .همیشه اون چیزی که دقیقا باید توجه رو به خودش جلب کنه از همه چیز مغفول تر واقع می شه.به ابتذال عادت کردن که می افتیم ،گفتن ها و شنیدن ها بوی رفع تکلیف و انجام وظیفه می گیره.

هویتِ اصلیِ شنیدن تو روزگار ما خیلی مهجور و بی رمق شده و این یعنی خطر!

Read Full Post »

این ترانه های قدیمی شادمهر،هر کدومش دقیقا مثل یک خنجر هست در شرقی ترین قسمت سینه!

***

 

مخصوصا این یکی

Read Full Post »