Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

*

کینه داشتن آدم را سنگین و قلب را تیره می کند. همیشه فراموش می کنم. حتی سعی نمی کنم. خود به خود تیرگی ها را فراموش می کنم و بار دلخوری و نفرت و کینه را هرگز به دوش نمی کشم. حتی  آن زخم هایی که  هر روز تازه می شود. کنده می شود و تا می خواهد ترمیم شود دوباره فرو می ریزد. این زخم ناسور می شود.شبیه سوراخی در پنجره که باد و بوران را به درون می راند .نرم نرم به این سرما و صدا و باد و بوران همیشگی عادت می کنی. …هرشب به امید صبح دردها التیام می گیرند تا خورشید می درخشد .

Advertisements

*

بعضی آدم ها موجودیت شان در تحقیر کردن و به لجن کشیدن سایرین است. آنها معمولا موفق هم می شوند.

*

تا حالا شده که وقتی روی صندلی سینما می نشینید و چراغ هارا خاموش می کنند و پرده روشن می شود، بخواهید کمربندتان را ببندید. البته این احتمالا ناشی از یک عادت فکری و وسواس و دقت به چیزی (ظاهرا) بی اهمیت است. ولی در واقع میزان دقت و دغدغه شما را نسبت به کاری که قصد انجام آن را دارید نشان می دهد.

این روزها حس می کنم مثل کسی شده ام که شش ماه وقت دارد. هرکاری که تا بحال کرده و نکرده باید به سرانجام برساند. دیگر منتظر همراهی یا تایید این و آن نیستم …مثلا فلان فیلم کارگردان محبوبم را تنهایی می روم . کارها را به فردا نمی اندازم و در لحظه کاری که باید بشود را انجام می دهم. این به آدم نظم فکری و امنیت می دهد . منتظر شدن تا به دست امدن یک موقعیت ایده آل، دیوانگی به نطر می رسد در زندگی که طول آن نسبت به کل ان به اندازه یک درنگ در ایستگاه اتوبوس است. شاید اگر امروز آن مدادرنگی را نخریدم و یا فلان فیلم را ندیدم ،بعدها دیگر هیچ گاه نخواهم توانست. نقد را بچسبید خلاصه که خربزه آب است.

*

دیشب خواب دکتر سروش را دیدم. همه اش در ذهنم بود که حالا که فرصت دست داده،  سوالی بپرسم ، ولی یادم نمی آمد سوال چه بود. کلافه و مضطرب شده بودم. در همین هول و ولا بودم که دیدم دارد آرام لبخند می زند. مثل این بود که می خواست بگوید:کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ… کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم…

دلشوره ام کمی تسکین یافت.. از خواب پریدم … صدای باران بود که به پنجره می خورد. این بار ولی نگران نبودم

*

همین الان هم که فیلتر شکن ها را قطع نکرده اند،جان آدم به لبش می رسد تا یک صفحه را باز کند و چهار خط در فیس بوک و بلاگ بخواند تا بلکه یه ذره دلش آرام بگیرد. با قطع کردن کاملش دیگر  نمی دانم احوالاتمان چطور بشود . ولی می دانم بیشتر از آن که معترض شوم حتما خیلی دلتنگ می شوم و خیلی دلگیر. دیگر جان بکش واکش با اینها را ندارم. خسته شدم. فقط دلتنگ خواهم شد و دلگیر. … فقط دلتنگ و دلگیر… فقط

 

*

احساس می کنم در تحلیل جهان اطرافم درمانده شدم. خیلی شهودی شده ام و تقریبا در هر استدلال و منطق و نتیجه گیری از واقعیت های بصری را بر خود بسته ام. بخصوص در جنبه های روابط انسانی و رفتار آدمها. بارها شده کسی تذکر دهد که فلانی مثلا منظورش از این حرف این موضوع  بود . … و من همان طور هاج و واج متعجب از این شکل پیچیده حرف ها و روابط!  خوب البته این که همه چیز را آدم به صورت ناب تجربه کند خوب است ولی دیگر نه آن که به طور کلی فرآیند تجزیه و تحلیل را تعطیل کند. چه بسا مشکلاتی که به راحتی می توان با یک بررسی ساده از وقوع شان جلوگیری کرد. ولی بدی زندگی کرون در لحظه همین است که به مشکلات و آینده و گذشته وقعی نمی نهد آدم. مثل این است که آدم بیشتر شیمی دان یا زیست شناس باشد تا ریاضیدان و تحلیلگر.

*

دیروز مامان رفته بود نمایشگاه کتاب . پرسیدم چطور بود؟ گفت مثل یک مهمانی با شکوه. این زیباترین تعبیری بود که شنیده بودم. گفت دلش خیلی سوخته که غرفه دکتر شریعتی سوت و کور بود. دلم نیامد برایش بگویم چه بلایی آوردند سر شریعتی و دکتر حسابی و …