Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

*

سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان
سخن می گفت با تاریکی خلوت
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
ز بیداد انیران شکوه ها می کرد
ستم های فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با
شکسته بازوان میترا می کرد
غمان قرنها را زار می نالید
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد
غم دل با تو گویم ، غار
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
صدا نالنده پاسخ داد
آری نیست ؟

-بریده ای از قصه شهریار شهر سنگستان مهدی اخوان ثالث

 

Advertisements

*

پدربزرگم همیشه می گفت هرکس یک انار را تا دانه ی آخر بخورد،به بهشت می رود… حالا دیگر همه انارها را تا دانه آخرشان می خورم، شاید یک روز دوباره ببینمش.

*

لعنت به این صبح شنبه که واقعیت با پتک می خوره تو سر آدم.

*

و گفت :جوانمردی دریاییست به سه چشمه : یکی سخاوت، دوم شفقت بر خلق، سوم بی نیازی از خلق و نیازمندی به حق.

نوشته بر دریا از میراث عرفانی شیخ ابوالحسن خرقانی

محمدرضا شفیعی کدکنی

*

بالاخره باران آمد. آسمان تهران دوباره نفس می کشد. درخت های خسته دوباره لبخند می زنند. از خوشحالی شهر آدم خوشحال می شود. ابرها را نگاه می کند و برای شان داستان های  دور و دراز می سازد.

*

شاهزاده خانمی زیبا دل در گرو محبت غلامی می دهد. اما حشمت و جلال و شکوه و غرورش اجازه ابراز محبت به او نمی دهد. ندیمه هایش چاره ای می اندیشند و شب هنگام به حجره غلام می روند و آنقدر شراب به او می نوشانند تا غلام مست و لایعقل شود و بعد او را نزد شاهزاد خانم می برند و تا صبح معاشقه می کنند. صبح دوباره شراب فراوان به او می دهند و در همان حال مدهوش و بی اختیار او را به خانه اش برمی گردانند. آفتاب که بالا می آید، غلام بیدار و هوشیار می شود و با خود می اندیشد که : من شب گذشته ظاهرا در این اتاق خوابیدم
و حالا هم اینجا بیدار شده ام. پس اتفاقات دیشب خواب و رویا بوده است ؟ اما به نظر واقعی می آمدند. چیزی که دیده ام را نمی توانم بیان کنم و کسی هم باور نمی کند
این همان مقام «حیرت» عارفان است. هفتیمن وادی از هفت شهر عشق عطار.وقتی غلام صبح از خواب برمی خیزد، نه می تواند هر آنچه دیده را رویا بپندارد، نه استدلال محکمی برای اثبات آنها دارد. اینجاست که زبان الکن می شود و حقایق در ظرف زبان نمی گنجد. این خانه برای آن مهمان بسیار تنگ می نماید و با آمدن مهمان همه خانه زیر و رو می شود و صاحبخانه «حیران» می شودقصه پرسیدند از آن شمع طراز
گفت نتوانم نمود این قصه باز
آنچ من دیدم عیان مست و خراب
هیچ کس هرگز نبیند آن به خواب
آنچ تنها بر من حیران گذشت
بر کسی هرگز ندانم آن گذشت
هیچ نشنیدم چو بشنیدم همه
من ندیدم گرچه من دیدم همه
غافلی گفتش که خوابی دیده‌ای
کین چنین دیوانه و شوریده‌ای
گفت من آگه نیم پنداریی
تا که خوابم بود یا بیداریی
من ندانم کان به مستی دیده‌ام
یا به هشیاری صفت بشنیده‌ام
نه توانم گفت و نه خاموش بود
نه میان این و آن مدهوش بود
نه زمانی محو می‌گردد ز جان
نه از و یک ذره می‌یابم نشان
چون نمی‌دانم چه گویم بیش ازین
گرچه او را دیده‌ام من پیش ازین
من چو او را دیده یا نادیده‌ایم
در میان این و آن شوریده‌ام

منطق الطیر عطار نیشابوری

*

پارادوکس نویسان عالم بروند جلو بوق بزنند

هر کسی رویی به سویی کرده اند
وان عزیزان رو به بی‌سو کرده‌اند
هر کبوتر می‌پرد در مذهبی
وین کبوتر جانب بی‌جانبی
ما نه مرغان هوا نه خانگی
دانهٔ ما دانهٔ بی‌دانگی
زان فراخ آمد چنین روزی ما
که دریدن شد قبادوزی ما

مثنوی معنوی دفتر پنجم