Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

*

20.30 داره می گه احمد متوسلیان شده ترند جهانی توییتر…چه جوری روش می شه اسم توییترو بیاره؟ این وسط ورد پرس هم سالگرد همراه بودنم رو باهاش تبریک گفت.. هه

پ.ن : به احمد متوسلیان احترام می گذارم مثل یک قهرمان ؛ولی نه آن که دغلبازان به نام او از ایمان و باور مردم کام بگیرند

*

کاش اگرمدعی هستیم به نظرات و افکار بقیه احترام می‌گذاریم، «واقعا» احترام بگذاریم. فقط ژست نباشد. به اجبار، قصد هم‌راستا کردن کسی را با خود نداشته باشیم و حتی در در پس زمینه ی ذهن مان هم به خاطر عقیده‌اش تحقیرش نکنیم. متاسفانه به بهانه‌ی روشنفکری، با به تمسخرگرفتن افکار مخالف، همان منش متعصبانه وخشونتی را پیش می‌گیریم که به آن انتقاد داریم. طوری به عقیده‌ی خود افتخار نکنیم که آن عقیده تبدیل شود به معیارِ خط‌کشی بین خودی‌ها ودیگران، یا ابزاری برای تحقیر و اختلاف و مرزبندی میان خاص و عام. این خودبرتر بینی حتی اگر به زبان هم نیاید، به روح آزادی‌خواهی و اخلاق ضربه می‌زند. در بیان نظرات خود، همیشه فکر متقاعد کردن دیگران نباشیم: این عادتِ متقاعد کردن در جامعه‌ی امروز، این نمایش بزرگِ با من همراه شو، و اگر نه طرد خواهی شد.
کاش کمی گوش دهیم و اگر نمی خواهیم، دست کم برای نیل به اهدافمان در صدد ویران کردن اطرافمان نباشیم. این بلوغ فکری که با اختیار و آگاهانه، قدرت پذیرش جهان را به همان صورت که هست و با همه‌ی گوناگونی‌هایش داشته باشیم، کمک می‌کند که به جای نجات جهان، به جایگاه حقیقی خویش اشراف بیشتری پیدا کنیم و قبل از همه به خودمان کمک کنیم.
#احترام_واقعی_به_نظر_مخالف

*

کولر خر خر صدا می کند. تسبیحی که از مشهد خریده بودم، زیر نور لامپ مثل الماس می درخشد و من خسته و کوفته، چادر نمازم را دور خودم پیچیدم و دراز کشیدم کف اتاق.
هیچ چیز بهتر از خیره شدن به سقف بعد از یک روز شلوغ و پر از دغدغه (-های الکی) نیست. مثل این است که با زمین یکی شده باشی. این خاصیت زمین است. خستگی آدم را در می کند. مثل یک ملجا، پناهگاه. مثل دیدار یک آشنای قدیمی…مثل ملاقات با خودت.

*

امروز وقتی حیران و سرگردان و خسته مانده بودم مستاصل بین زمین و آسمان ، تو از  کجا پیدایت شد که دستم را گرفتی و بردی به خانه ات؟  تردید ندارم که در آستانه ی در ، خودت به استقبالم آمدی. یک شادی تمام نشدنی پیچید توی حجره های خلوت و تنهای دلم. مثل یک نشانه . نمی دانی چقدر دلگرم شدم .چه قدر خاطر جمع. همین است که «باور» شکسته اش هم به درد می خورد . حتی اگر هزار تکه شده باشد ، باز  هم آدم توی درخشش هر تکه اش خودش را پیدا می کند؛ مهم نیست یکپارچه باشد. باور باید آبی باشد. 

*

کمی آب بلا استفاده ته سلطل مانده بود. نمی دانست با آن چه کند. مکثی کرد و رفت ریخت چند قدم آن ور تر پای یک درخت . نه برای آن که پاداش بگیرد یا کسی ببیند و تحسینش کند یا سپاسگزارش باشند. نه! فقط «رفت که آب را بریزد پای آن درخت» . فقط همین! و شاید هیچ وقت هم نفهمد ، همین خلوص یک روز نجاتش خواهد داد.

*

تازگی ها صوتی شنیدم از کسی که تجربه شبه مرگ داشته است و برخلاف انتظارم خیلی به دلم نشست…خلاصه حرفهایش را در این سه جمله می شد خلاصه کرد
1.با همه مهربان باش
2. از کسی توقع نداشته باش
3.کسی را قضاوت نکن
در نگاه اول به ظاهر ساده می آید، ولی بعد که بیشتر دقت می کنی ، با خودت فکر می کنی آیا می شود به آدمها بی دریغ محبت کرد و توقعی نداشت ؟ و وقتی قدر ندید، قضاوتشان نکرد؟!
ولی می شود. وقتی با جهان مهربان باشی، در اصل با خودت مهربان بوده ای.مثل کسی است که گنجینه ای پیدا کرده باشد و از دیگران توقع جبران داشته باشد! اصل گنج  را خودش پیدا کرده . پس چه نیازی به قدر دیدن دارد. دیگری توقعی ندارد. . . از درون غنی خواهد بود.همین محبت بی منت و خالص هست که آدم را سعادتمند می کند. که خاک را کیمیا می کند .

خنکی شب که توی صورت می خورد ، آدم حس می کند آنقدر سبک شده است که می تواند با همه ی شهر به عمق شب پرواز کند ، با همه درختها و جیرجیرکهایشان . تمام دغدغه ها و مصائب و سوالها یک جا  جواب می شود و ناگهان انگار همه ی جهان می آید می نشیند گوشه ی دلت .به یک وحدتی می رسد آدم با ذره ذره پیرامونش. شب از کاستی ها می کاهد و دریچه ی اشراق را در سکوت می گشاید .