Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

*

مثل شیخ در مورد اهل و نااهل شمع و فتیله‌ای است که به‌جای روغن آب به او رسیده باشد. «چندان که آتش به نزد او بری افروخته نشود. اما دل آشنا همچو شمعی است [که] آتش از دور به خود کشد و افروخته شود.» شمع تن خود را فدای سوز دل کند. اهل معنی عارفان‌اند. مراد از سوز دل عشق و شیفتگی است که عارف خود را فانی می‌کند که به آن دست یابد. ریاضت مقدمه کسب آن است و معرفت مقدم بر عشق است. چون کسی را که نشناسند محب او نشوند.

سالک پرسش مهمی از شیخ می پرسد: آیا ممکن است دلی بیگانه آشنا و روشن شود؟ پاسخ شیخ خودآگاهی است. هر بیگانه‌ای که بداند دل او نابیناست توان بینایی دارد… قدم اول در راه مجاهده و تزکیه نفس آگاهی از بیماری دل است. مستغرق لذات دنیوی بیمار است، آنگاه که از بیماری خود مطلع شود همین وقوف سبب قدری بینایی می‌شود.

در احوال طفولیت

شیخ شهاب الدین سهرودی

Advertisements

*

تا به حال برای تان پبش آمده است که صبح از خانه به سمت محل کار شروع به رانندگی کنید و مثل یک شبح فقط جلو بروید. بدون این که یادتان باشد کی راه افتادید و از کدام خیابان رد شدید یا چقدر منتظر چراغ قرمز ایستادید یا کجا سرعت را زیاد کردید و کجا ترمز کردید  یا برای عابری مکث کرده اید. فقط چشم باز می کنید و خودتان را می بینید که مشغول پیدا کردن جایی برای پارک هستید. مثل خواب زده ها تنها یک سری کار را پشت سر هم انجام دادید .اما تمرکز یا اختیار و اراده ای نداشتید. احتمالا تمام زندگی خیلی از ما آدم ها تصویری از همین موقعیتی است که گفتم. در واقع نمی دانیم به کجا می رویم. چرا می رویم؟ چرا تند یا کند می شویم؟ یا از حرکت باز می ایستیم؟ چرا از این راه آمده ایم و نه آن راه دیگر. هرچند که به زعم خودمان شاید دلایل محکمی هم داشته باشیم و به راحتی زیر بار نرویم که هیچ کنترلی بر اطرافمان نداشتیم و تنها مثل ماهی های سبک دریای آزاد با موج دریا از این سو به آن سو پرتاب شده ایم . استدلال هم می کنیم که این راه خوب است، چون فلانی گفته است و اینجا می ایستم چون آن دیگری هم ایستاده است. حتی یک بار هم نمی خواهیم به این فکر کنیم که شاید همگی در یک مسیر مدور که راه به جایی جز خودش ندارد اسیر شده ایم .چه رسد که بخواهیم دنبال راه گریزی از این گرداب بی پایان باشیم.اصولا خود را در گرداب در نمی یابیم و خوش خیالانه غرق در دست و پازدن هستیم و گمان می کنیم مشغول انجام دادن کار مهمی هستیم. حتی اگر تلنگری یا نشانه ای هم بخواهد ما را از این چرخش بی حاصل به بیرون رهنمون کند، به طریقی حذفش می کنیم، چون ممکن است مشکل ساز شود. به یاد نیاوریم برای مان بهتر است.. .همیشه فراموشی بی درد تر است . انسان است دیگر ..از نسیان می آید .به صورت پیش فرض این طور تنظیمش کرده اند که خیلی چیزی به خاطرش نماند وگرنه همیشه در سوال و رنج و مصیبت خواهد بود. باید به گذشته و آینده نگاه کند .مقایسه کند .دست به انتخاب بزند .مسولیت بپذیرد .به راه فکر کند .به چرایی فکر کند.و.. خوب معلوم است که عمدتا به سراغ تنظیمات پیش فرضش می رود ، که این ها همه باعث زحمتش نشود.

*

در  ترافیک بودم.چند ماشین جلوتر بود. از پنجره ی عقب مدام خودش را به سمت بیرون کش و قوس می داد.مطمئنم حسابی حوصله اش سر رفته بود و کلافه بود و احتمالا مادر و پدرش عم  هم دقیقا نمی دانستند در این موقعیت چه کار کنند.یک کوچولو برایش دست تکان دادم که دیدم حواسش جمع شد.دست از کش و قوس و گریه برداشت و سیخ نشست به من زل زد. کمی فکر کرد و بعد با شک و تردید دست تکان داد.بعد دالی کردم و بازهم دست تکان دادم و دیدم خیلی زود بازی را یاد گرفت و با هم دوست شدیم. منتظر بود من بخندم یا برایش ادا درآورم که پاسخم را بدهد.وقتی ترافیک راه افتاد چشمم بهش بود . در میان ماشین ها دنبال من می گشت . گاز دادم .کنارشان که رسیدم خداحافظی کردم و او هم با نگاه قشنگش از من قدر دانی کرد و رفت. این کوچک ترین رفیق و کوتاهترین و قشنگ ترین رفاقتی بود که کرده بودم.

*

آمدم این پازل هزار تکه رو که درست کرده بودم، برگردانم تا بگذارم در قاب که یک چهارمش چپکی ریخت پایین، داغون شد. تازه خیر سرش، چسب مخصوصش رو هم زده بودم. به بدبختی دوباره سرهمش کردیم .ولی بعد فهمیدم قابی هم که خریدم همه اش از هم در می رود و چفت و بست درست حسابی ندارد و بهم انداختند . جوری که شیشه و پازل، قلبمه داشت از چارچوب بیرون می زد. از اون بدتر این که به همین دلیل دوباره مجبور شدم به هزار مکافات پازل رو از قاب بیرون بیاورم.  خلاصه الان اعصاب ندارم.

یعنی برعکس چیزی که فکر می کردم درست کردن پازل از لجستیک و خدماتش خیلی راحت تر بود.

با این وجود، درست کردن پازل یکی از بزرگ ترین لذت های جهان است. البته ما چون خیلی هول بودیم ،سه روزه تمومش کردیم ولی شما بیشتر لفتش بدهید .کیفش را برید.

*

آمد سحری ندا ز می‌خانه‌ی ما / كای رند خراباتی دیوانه‌ی ما
برخیز كه پر كنیم پیمانه ز می / زان پیش كه پر كنند پیمانه‌ی ما

اپرای عروسکی خیام

تهران مرداد 1396

*

وقتی هنوز درگیر یک سری مسائل و نیاز های ابتدایی زندگی باشی و به جمعیت خاطر نرسیده باشی ،فرصت شکوفایی در جنبه های عالی تر محدودتر می شود.

*

امروز برای اولین بار در زندگی ام توانستم با حرف زدن و دیالوگ یک دوست را متقاعد کنم کار درست را انجام دهد . معمولا مشکل است که وقتی با کسی هم دردی می کنی و راهکار می دهی هم احساساتش را در نظر بگیری هم منافعش را هم رابطه خودت را با شخص. ولی تقریبا بعد از سی سال حس می کنم این نقطه ثقل را پیدا کردم.هرچند که مساله خیلی پیچیده نبود ولی گاهی یک تصمیم یا راه حل اشتباه یک مشکل کوچک را به یک بحران لاینحل تبدیل می کند. شاید قبل تر از این کمتر به عواقب تصمیم ها یا انتخاب ها یا رفتارها فکر می کردم. اما رفته رفته در زندگی تجریباتی به دست می آید که لزوم پرهیز از تصمیم گیری های شتاب زده را عمیقا دریابیم و سعی کنیم در مسایل همه ابعاد را در نظر داشته باشیم و در این مسیر به دیگران نیز کمک کنیم. همه اینها باعث می شوند به یک صلح و تعادل نسبی با محیط نزدیک شوی . همین حس همدلی با جهان و اطرافیان ،رضایت درونی از خویش را تقویت می کند.